تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 64

مساهمون:

ص٦٤
پيش از آن با او هم گوشه باشد ، پس از آن با هم گوشه شود با او و ضدّ او ضعيف شود ، و چو ضدّى ضعيف شود ، ضدّ او قوى شود و آن چيز از اعتدال بشود ، پس چرا اعتدال اندر اشتر تشنه پيش از آنكه پنجاه من آب بخورد حاصل بود و پس از آن بر حال خويش بماند ؟ اين به خلاف حال طبايع است ، بل ( كه ) واجب است كه چو چيزى باشد كه اندر او اجزاى طبايع متكافى باشد ، چو از ركنى از آن جزوى كم شود ، مر اجزاى ضدّ آن ركن را قوّت مضاعف شود و معتدل نماند . و چو ظاهر كرديم كه نفس اعتدال نيست ، گوييم كه زندگى مر جسدهاى ما را عرضى است ، از بهر آنكه چيزى عرضى آن باشد اندر چيزى كه گاهى اندر او باشد و گاهى نباشد ، و چو جسدهاى ما گاهى زنده است و گاهى نه زنده « 1 » ، همىدانيم كه زندگى جسد ما عرضى است . و معنى عرضى اندر چيزى از چيزى آيد كه آن معنى اندر آن چيز جوهرى باشد ، پس واجب آيد كه اندر جسدهاى ما به وقت زندگى ما چيزى هست كه مر او را زندگى جوهرى است تا از آن زندگى جوهرى كه مر آن چيز راست ، زندگى عرضى اندر جسد ما آمده است ، بر مثال آهن سرد كه چو با آتش كه مر او را گرمى [ جوهرى است مجاورت كند ، گرمى عرضى از آتش اندر آهن آيد . پس ما مر آن چيز را كه زندگى عرضى اندر اجساد ما از او آمده است ] نفس گفتيم و به ضرورت دانستيم كه زندگى مر او را جوهرى است . و چو چيزى يافتيم [ كه آن به ذات خويش ] زنده است و جوهرى « 2 » ديگر زنده به دو ( همى ) شود ، دانستيم كه او به ذات خويش جوهر است [ نه عرضى است ] از اعراض ، و چو مر اين زنده را كه زندگى او عرضى است ميرنده يافتيم ، دانستيم كه آنچه [ زندگى او جوهرى است ] ميرنده نيست . ( پس ظاهر شد كه نفس ما به ذات خويش زنده است و ميرنده نيست ) البتّه . و چو درست كرديم پيش از اين كه مر جسم را حركت « 3 » قسرى است و [ مر او را حركت نيست جز حركت قسرى « 4 » ] و
هامش
( 1 ) .CB: + باشد . ( 2 ) .CB: جوهر . ( 3 ) .CB: + او . ( 4 ) .C: - جز حركت قسرى .