بيخهاى نبات است ، نفس است و آن جوهرى ابداعى است و آنچه او ابداعى باشد او جزو چيزى نباشد و آنچه جزو چيزى نباشد قوّت او متناهى نباشد . « 1 » نبينى كه اندر تخمها و نطفهها به حدّ قوّت اشخاص بىنهايت است و اگر كسى گويد كه از يك دانه گندم چندان گندم حاصل آيد كه جوف فلك الاعظم از آن پر شود و مر هر يكى را از آن دانهها « 2 » همان فعل و قوّت باشد كه مر آن دانهء نخستين را بود كه اين دانهها از او حاصل شده است ، راست باشد ؟ و اگر نفس اعتدال طبايع بودى - و اعتدال نه گرم باشد و نه سرد و نه تر باشد و نه خشك و نه گران باشد و نه سبك - پس اندر آن « 3 » اعتدال نيست ، از بهر آنكه حال او به خلاف اين است و همهء طبايع اندر ( او ) ظاهر است جدا جدا .
و اگر طبايع اندر جانوران متكافى الاجزاء بودى ، نبايستى كه جانور بر زمين بودى و نيز نبايستى كه بر آسمان شدى ، بل ( كه ) بايستى كه ( نه ) بر خاك قرار يافتى و نه اندر آب و نه بر هوا و نه اندر آتش ، از بهر آنكه هر يكى از اين طبايع مر اعتدال را مخالف است و چو قرار جانور بر خاك است ، دليل است بر آنكه اندر او اجزاى خاكى بيشتر است و ظاهر حال خود همين است . و اگر نفس اعتدال بودى و طبايع اندر جانور [ متكافى الاجزاء بودى ، نبايستى كه حيوان را بخار تر از ] تن برخاستى ، از بهر آنكه بخار از آب به قوّت آتش [ برخيزد و تا مر آتش را ] غلبه نباشد آب از او نگريزد . ( و « 4 » ) چو بخار از حيوان بيرون شونده است ، اين حال دليل است [ بر آنكه گرمى ] اندر او برترى غالب است . پس چو غلبهء گرمى ظاهر شد اندر او ، او « 5 » معتدل چگونه باشد ؟ و اگر [ نفس ] اعتدال بودى و طبايع اندر جانور معتدل بودى ، نبايستى كه هيچ جانور از بسودن گرم بودى ، [ و جانوران ] قوى تركيب همه گرماند از بسودن . اگر جزوهاى طبايع اندر جانوران متكافىاند ،
هامش
( 1 ) .A: نامتناهى باشد .
( 2 ) .A: دانههاى .
( 3 ) .B: جانوران .
( 4 ) .C: - و .
( 5 ) .CA: - او .