باشد كه آن چيز فاعل و صورتگر باشد مر نطفه را ، و بدين واجب آيد كه آن چيز جسم نباشد كه اگر جسم باشد ، آن نيز جزوى از آن مفعول باشد ، چنان كه گفتيم .
آنگاه گوييم كه آن صورتگر كه اندر نطفه است جسم نيست و ليكن جوهر است ، از بهر آنكه جسم از عرض صورت نپذيرد ، از بهر آنكه عرض به ذات خويش ( نه ) بايستد « 1 » و آنچه به ذات خويش قائم نباشد مر او را فعل نباشد و مر اين معنى ( را ) كه اندر نطفه است فعل است . پس درست شد كه آن معنى كه اندر نطفه است عرض نيست و چو عرض نيست ، ناچار جوهر است . و اگر مر [ كسى را ظنّ اوفتد « 2 » كه اندر نطفهء ] مردم يا « 3 » ديگر حيوان جوهرى نيست كه آن جوهر مصوّر آن نطفه است و مر غذا را اندر خور [ او در او كشنده است ] و كننده است ، بنگرد اندر تخمهاى نبات و دانههاى درختان كه ( گوهر « 4 » ) آن ظاهرتر است تا [ بيند كه اندر هر تخمى ] و دانهاى قوّتى است كه آن قوّت مر لطايف خاك و آب را به خويشتن كشنده است وز صورتهاى [ طبايع كه مر آن را ] بدان صورت كه مر او را بر اظهار آن قدرت است ( آرنده است . ) و چو همىبيند كه آن معنى كه اندر گندم است [ و گندم بدان معنى ] از جو و جز آن جداست ، توانستن « 5 » به خويشتن كشيدن مر لطايف خاك و آب را به ميانجى آتش و هوا [ و مر آن را ] از صورت طبايعى به صورت آن جسم آوردن كه او بدان پيوسته است ، داند كه آن معنى جوهرى است تا [ همى اندر ] طبايع كه آن جوهر است ، فعل تواند كردن . و چو نطفه را همىيابد كه آن تخم مردم است ، ببايدش [ دانستن ] كه اندر اين تخم نيز جوهرى است كه صورتگر اين جسم است كو بدان پيوسته است .
پس گوييم كه نام آن جوهر كه اندر نطفههاى حيوان است و اندر تخمها « 6 » و
هامش
( 1 ) .B: از بهر آنكه عرض به ذات خويش قائم نباشد .
( 2 ) .C: افتد .
( 3 ) .C: + نطفه .
( 4 ) .B: - گوهر .
( 5 ) .CB: توانست .
( 6 ) .A: تخمهاى .