چيزهايى كه ممكن باشد كه روشنى « 1 » بدان برسد اگر آن پوشش نباشد . و بازيافتن نفس مر معلومات خويش را سپس از گم كردن او مر آن را به علّتى از علّتها ، دليل است بدان كه اندر ذات او خللى نيفتاده بود ، چه اگر خللى به ذات او رسيده بودى ، معلومات او تباه شدى . و چو از بيمارى كه آن بعضى از مرگ است ، فساد اندر ذات نفس آينده نيست ، اين حال دليل است بر آنكه به فساد جسد اندر ذات نفس نقصانى نيايد ، بلكه به ذات خويش قائم باشد . پس ظاهر كرديم كه نفس اعتدال نيست . ]
[ و نيز گوييم كه از جسد حيوان پيوسته طبايع به تحليل بيرون شود ، و گرسنه شدن جانوران سپس از سيرى ايشان بدين سبب همىباشد . پس چيزى كز او هميشه جزوها كم همىشود چگونه معتدل باشد ؟ مگر دهرى گويد : آن همه اعتدال كه مر او راست ، بالسّويه « 2 » همى تحليل اوفتد . « 3 » و اگر چنين باشد ، پس واجب آيد كه حيوان گاهى با زندگى بيشتر باشد و گاهى با زندگى كمتر ، و اين محال است ، از بهر آنكه حدّ زندگى حركت كردن است به ارادت ، و چو حال جانوران اندر گرسنگى به خلاف حال اوست اندر سيرى ، اگر طبايع او به حال سيرى معتدل باشد ، به حال گرسنگى نه معتدل باشد ، پس اگر زندگى او به اعتدال است و اعتدال مر او را « 4 » سيرى است ، واجب آيد كه به حال ] گرسنگى مرده باشد كه نه اعتدال است ، پس چو به حال گرسنگى نيز زنده است ، [ پيدا آمد كه نفس ] نه اعتدال طبايع است .
و چه گويد آن كسى كه گويد : نفس اعتدال است ، كه مر اين جزوهاى طبايع را [ به تكافى اجزا ] چه چيز فراز آورد تا معتدل شد ، پس از آنكه از كلّ خويش جدا نبودند ؟ اگر گويد : اين جزوهاى [ طبايع به ذات ] خويش همى جدا شوند و با يكديگر همىبياميزند ، بايستى كه همهء طبايع به جملگى با يكديگر بياميختندى ،
هامش
( 1 ) .C: روشنايى .
( 2 ) .B: به سويّه .
( 3 ) .C: افتد .
( 4 ) .B: + به جاى .