عظيم اندر مزاجها ظاهر است ، قول آن كس كه گويد : زنده دارندهء مردم مزاج است و اعتدال است ، باطل است . با آنكه اگر مزاجها همه با يكديگر راست بودى و زنده دارندهء زندگان اعتدال طبايع بودى - و اعتدال عرض باشد - ، پس به قول آن كس عرض بردارنده و جنبانندهء جوهر بودى . اگر چنين بودى ، جوهر عرض بودى و عرض جوهر بودى ، بر عكس آنچه هست . پس ظاهر كرديم كه نفس اعتدال طبايع « 1 » نيست . ]
[ و مر آن كس را كه گويد : نفس اعتدال است ، و حجّت آرد كه چو اعتدال از حال بشود ، دانستههاى آن كس از ديوانگى و بيمارى به نادانسته بدل شود ، گوييم كه چرا ننگرى كه چو آن كس از ديوانگى و بيمارى و مستى به درستى و هوش آيد ، همان دانستهها همى به دو بازآيد ؟ و اگر نفس كه آن علمها مر او را حاصل بود اعتدال بودى ، چو اعتدال بشد و بعضى از آن فاسد شد ، آن ديگر جزوهاى طبايع همه بىعلم ماندند « 2 » ، باز چو به جاى آن بعض فاسد شده بعضى ديگر آمد و اين بعضى كه اكنون آمد از آنچه آن بعض دانسته بود كه فاسد شد چيزى ندانست ، واجب آمد از آن علمها كه آن اعتدال پيشتر دانسته بود ، اين اعتدال ديگر چيزى ندانستى . و چو بيمار كه مزاج او به اعتدال بازآمد مر علمها و صنعتهاى خويش بازيافت ، پيدا آمد كه مر نفس را اعتدال خادمى بود و علم و صنعت اندر نفس بود كه معدن صورتهاى لطيف است از معقول و مصنوع ، و چو خادم او ضعيف شد از كار بازماند و چو باز قوى گشت به كار بازآمد . امّا فرو ماندن نفس از معلومات خويش اندر حال بيمارى و مستى و جز آن ، بدان است كه مر او را پوششى اوفتد « 3 » از به جاى آوردن خاص فعل خويش و چو پوشش از او برخيزد ، به حال خويش بازآيد . بر مثال چراغى كه مر او را به چيزى بپوشند ، روشنى « 4 » نتواند رسانيدن به
هامش
( 1 ) .C: - طبايع .
( 2 ) .B: مانند .
( 3 ) .C: افتد .
( 4 ) .C: روشنايى .