مردم را كه آن نفس لطيف است ، با اين جوهر تيرهء كثيف كه جسم است ، جفت كرده است تا اندر او شايسته شود مر حضرت او را چو مر او را به متابعت رسولان او طاعت دارد ، مر آن نعمتهاى لطيف را نيز كه به حضرت اوست ، بدين جوهر تيره اندر سرشته است تا با مردم مجانس شده است و مردم مر آن را همىنتواند يافتن اندر اين جوهر خسيس ، و مر او را عقل مميّز داده است تا از اين نعمتهاى آميخته با اين جوهر تيرهء كثيف ، بر عالمى كه نعمتهاى آن مجرّد و لطيف است دليل گيرد و بكوشد تا به طاعت [ مر خداوند نعمت را ، شايستهء نعمت لطيف و ازلى او شود . و چو مردم مر خويشتن را بىسابقتى كه مر او را بوده است از طاعت صانع خويش ، بر چندين نعمت پادشاهى يابد ، بايد كه بداند كه اگر مر صانع خويش را طاعت دارد ، نعمتى يابد كه مر او را هرگز زوال نباشد . ]
[ و گوييم كه اين معنىها كه اندر جسم آينده است از رنگ و بوى و مزه و جز آن ، همه جواهر است نه اعراض ، چنان كه بعضى از فلاسفه گفتند . و دليل بر درستى اين قول آن است كه فعل از غذا و داروها و جز آن بدين لطافتها همىآيد كه اندر آن است از مزه و بوى و جز آن ، نه از آن خاك كه مر آن را برگرفته است ، و چو آن معنىها از آن خاك جدا شود ، از آن خاك فعلى نيايد . و چو روا نيست كه از عرض فعل آيد - از بهر آنكه او به ذات خويش قائم نيست به قول ضعفاى فلاسفه ، و آنچه او به ذات خويش قائم نباشد روا نباشد كز او فعلى آيد - ، درست شد كه مر اين معنىها اندر چيزهاى معدنى و نباتى و حيوانى جواهر است ، و چو جواهر است ، اندر اين عالم آينده است . و از اين عالم در باز كردهاند به دفعات بسيار ، ناچاره مر اين جواهر را عالمى ديگر است و آن عالم لطيف است كه نفس مردم را بازگشت بدوست . ]
[ و اگر كسى گويد : روا باشد كه اندر اين عالم چيزهاى لذّت دهنده باشد و مردم مر آن را نيافته باشد ، و چو چنين باشد مردم بر ملك ظاهر خداى پادشا نباشد ، و خواهد تا بدين حجّت ردّ كند قول ما را كه گفتيم : مردم بر ملك ظاهر
زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 427
مساهمون: ناصر خسرو
ص٤٢٧