آنچه از چيزها « 1 » به آغاز خلق است ، غرض صانع از او حاصل شده است بدانچه كمال اوّل عالم بدان است ، و آنچه از چيزها آخر خلق است ، غرض صانع اندر او پوشيده است به سبب آنكه اندر او « 2 » كمال آخر عالم است ، و حال عالم امروز اندر ميان اين دو كمال است . و هرچه از معانى الهى لطيفتر است ، رسيدن بدان دشوارتر است . امّا « 3 » آنچه به آغاز خلق است ، آن است كه وجود طبايع - با اين تيرگى و درشتى و بىمعنىيى كه اندر اوست - بر آن است ، كه اگر موجودى باشد كز او طاعت خواهد - چنان كه روحنماست - اين طبايع مر او را طاعت دارد و از آن طاعت از او بوى و مزه و شكل و جز آن ثواب يابد و از حدّ مردگى به حيات نمايى رسد . پس همىبينيم كه چو اين طاعت اندر طبايع مر روح نامى را موجود بود ، اين طاعت خواه از او نيز موجود بود ، و بر عكس اين قول ، چو اين طاعت خواه كه مر او را بر ثواب دادن مر اجزاى طبايع مطيع خويش را اين قدرت بود موجود بود ، اين جواهر نيز كه مر او را طاعت توانستند داشتن و مر اين ثواب عجيب « 4 » را از او بتوانستند پذيرفتن ، موجود بودند . و كرد آن صانع از اين صنعپذير آنچه كرد ، و يافت اين مصنوع از آن صانع آنچه يافت از انواع ثواب نوادر . ]
[ و آنگاه گوييم كه اين موجود دوم كه نبات است نيز چنان آمد كه اگر موجودى سيوم بودى كه مر اين موجود دوم را به طاعت خويش خواندى و مر اين معانى را كه اندر او بود به درجهء برتر كشيدى ، اين ثانى مر آن ثالث را طاعت داشتى و از او موجودى سه ديگر حاصل آمدى بهتر از او تا با حركت نمايى مر او را حركت انتقالى و خواستى بودى . و نيز همىبينيم كه اين طاعت خواهنده از نبات و رساننده مر او را به درجهء برتر از آن كه او بر آن است حاصل است - چنان كه طاعت اندر نبات و رسيدن مر او را به درجهء برتر از آن كه او بر آن است حاصل
هامش
( 1 ) .CB: چيزهاى .
( 2 ) .B: آن .
( 3 ) .C: و .
( 4 ) .C: عجب .