است ، به تأييد عقل شناخته است تا مر اين فرودين اثر خويش را بر او پديد آرد و بنمايد خردمند را كه قوّت او بىنهايت است تا بداند كه خداوند حركت بىنهايت را قوّت بىنهايت است و به لذّت بىنهايت رسد ، تا ايشان مر اين شريفتر قوّت نفس را كه آن قوّت علمى است ، اندر تصوّر معقولات كار بندند و از آن فرو نايستند تا به ثواب بىنهايت برسند . و چو ظاهر است از جنبانيدن نفس مر اين جسم كلّى را بدين حركت بىنهايت كه حركت استدارت است - و آن خسيستر اثرى است از آثار نفس - كه مر قوّت نفس را نهايت نيست ، ظاهر شده است مر عقلا را كه شريفتر حركت او كه آن حركت علمى است ، سزاوارتر است به بىنهايتى . ]
[ و اگر اين جسم بدين شكل نبودى كه هست ، مر اين حركت را برنگرفتى .
اعنى كه چو كره به حركت استدارت بجنبد ، مر هر جزوى را از كليّت او همان حركت باشد كه همه جزوهاى ديگر را باشد ، و مر بعدى را نبرد از مكانى تا واجب آيد كه هنگامى به نهايتى رسد و از آن حركت فرو ماند به بازگشتن از آن نهايت يا به ايستادن بدان غايت ، نه چو جسمى كه به حركت استوا جنبد و جزو پيشين او مانع باشد مر جزو پسين او را اندر حركت و از جايى رود . و آنچه از جايى رود ، ناچاره مر بعدى را ببرد و بپيمايد ، و آنچه او مر بعدى را بپيمايد از جايى ، ناچار هنگامى به جايى رسد كه آن جاى نهايت آن بعد باشد ، آنگاه ناچار باز بايدش گشتن و آنجا سكون « 1 » لازم آيد كه آن « 2 » حركت بدان بريده شود ، و پس از آن آغاز حركت بازگشتن باشد و آن سكون به ميان اين دو حركت ميانجى باشد تا ببايدش ايستادن . ]
[ و چو لذّت مر متحرّكات را به حسب حركت ايشان حاصل آيد و همه قوّتهاى نفس از فرودين - كه آن تحريك اوست مر اين جسم را - تا برين - كه آن تحريك علم اوست اندر ذات خويش و آن قوّتى بىنهايت است - اندر مردم جمع است ، پيدا آمد كه لذّت مردم بىنهايت است . و چو درست شد كه لذّت نفس عاقله كه مردم راست بىنهايت است و لذّت حسّى بىنهايت نيست ، پيدا آمد كه
هامش
( 1 ) .C: سكونى .
( 2 ) .C: از .