جزوى را اندر آن شرافت « 1 » است ، بر درستى اين دعوى گواست . و گوييم كه نفس به ذات خويش مكان لذّت و جمال و بها و رونق است . و يافتن جوهر جسم مر اين صفات را چو عنايت نفس به دو پيوسته شود - چه اندر چيزهاى عالمى و چه اندر اجساد ما - بر درستى اين دعوى گواست . و ببايد دانستن كه لذّات از اخوات جمال و بها و رونق است ، چنان كه درد و رنج از اخوات زشتى و بىنظامى و . . . « 2 » است ، و چگونه مكان لذّت نباشد جوهرى كه جوهرى ديگر بىهيچ لذّت از او به لذّت رسد و چگونه زنده و مكان حيات نباشد جوهرى كه جوهرى ديگر نازنده از او زنده شود و چگونه به لذّات و « 3 » ثواب نرسد جوهرى كه وجود او بر قبول لذّات باشد ؟ و دليل بر آنكه وجود نفس بر قبول لذّات است ، آن است كه تا به لذّت پيوسته است ، او از اين جوهر بىنور زشت و درشت مردهء « 4 » نازيباى بىمعنى كه جسم است جدا نشود . و گوييم كه مر نفس كلّى را فعلى شريفتر از پديد آوردن مردم نيست . و سپرى شدن انواع حيوان به نوع مردم و پادشاه بودن مردم بر جملگى انواع حيوان كه پذيرندهء آثار نفس كلّىاند ، بر درستى اين قول گواست . و گوييم كه نفس كلّى نظم دهنده و جنباننده و آرايندهء اين جسم كلّى است كه عالم است . و نظم دادن و جنبانيدن و آراستن نفوس جزوى مر اجساد ما را ، بر درستى اين دعوى گواست . و گوييم كه چو نفس جزوى از جسد جدا شود ، به نفس كلّى بازگردد . و بازگشتن جسد جزوى ما سپس از جدا شدن نفس ما از او بدين جسم كلّى كه عالم است « 5 » ، بر درستى اين دعوى گواست . و گوييم كه نفس كلّى عالمى زنده است به ذات خويش ، چنان كه خداى تعالى همىگويد ، قوله :
وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ
« 6 » . و عالم جسمى بىزندگى به ذات خويش ،
هامش
( 1 ) .B: سرعت .
( 2 ) . / در نسخهءBبه جاى « . . . » كلمهاى مانند « نقامى » آمده است كه پيداست كاتب خود نيز در ضبط آن ترديد داشته ، امّا شكلى از آن را آورده است . در ديگر نسخهها اين واژه حذف گرديده است . /
( 3 ) .C: - و .
( 4 ) .C: مرده و درشت .
( 5 ) .CB: + بازگردد . / تصحيح قياسى /
( 6 ) . العنكبوت ( 29 ) : 64 .