[ و تمنّاى نفس بدانچه بر آن مطّلع نشود از الهيّت نرسد - چنان كه آن گروه گفتند - و آن الهيّت كه امروز همى نفس مر آن را الهيّت گمان برد با كدورت خويش فردا مر او را باشد و چو به عالم خويش رسد و مراتب معقولات را بداند ، مر او را آرزوى الهيّت بيايد « 1 » ، از بهر آنكه آرزو مر نفس را از چيزى آيد كه بدان مطّلع شود ، و مر نفس را بر الهيّت اطّلاع نيست و نباشد . و دليل بر درستى اين قول آن است كه حيوان را همى آرزو نشود كه مردمى باشد ، از آنچه مر او را بر انسانيّت اطّلاع نيست . و دليل بر اين قول كه گفتيم : نفس مثاب تمنّاى الهيّت نكند ، آن است كه هر نفس كه اينجا همى داناتر شود ، مر خداى را همى خاضعتر شود و عقل كه او نخستين اثر است از آثار بارى - سبحانه - ، اندر تصوّر ابداع چيزى نه از چيزى عاجز است . پس مر چيزى را كه از تصوّر آن عاجز است چگونه تمنّا كند ؟ و معنى اين قول آن است كه عقل كه از تصوّر ابداع عاجز است ، آن عجز او از تصوّر آن به منزلت انكار است مر ابداع را ، و آنچه مر چيزى را منكر باشد تمنّاى آن نكند ، بل كه از آن بگريزد . ]
[ آنگاه گوييم كه مر قوّت نفس عاقله را نهايت نيست و تصوّر نفس مر صورتهاى عقلى را به حفظ محفوظات و ادراك مدركات متفاوت به تدريج پس « 2 » يكديگر و قوّت يافتن او از اطّلاع بر يك معلوم بر ديگرى و نارسيدن او به غايتى اندر آن كه نيز چيزى را تصوّر نتواند كرد يا چيزى را ياد نتواند گرفت « 3 » يا برتر از آن مر او را ادراكى نباشد ، دليل است بر بىنهايتى قوّت عاقلهء او . و اين برتر حركتى است مر نفس را ، چنان كه حركت مكانى اندر جسم فروتر اثرى است از آثار نفس . و حكمت عملى اندر اين صنعت عظيم از اثر نفس كلّى ، گواست بر قوّت بىنهايت نفس اندر تحريك او مر متحرّكات خويش را . و پيداست كه نفس مر جسم كلّى را بدين شكل كرى كه مر اين حركت بىآسايش را كه حركت استدارت است برگرفته
هامش
( 1 ) .B: نيايد .
( 2 ) .CB: - پس . / تصحيح قياسى /
( 3 ) .B: گرفتن .