قسر از او زايل شود ، آن مقسور به حركت مستوى سوى حيّز خود بازآيد ، چو فرود آمدن باران از هوا به حركت مستوى يا فرود آمدن سنگى بر انداخته سوى هوا ، و حركاتى كه آن به حادث پديد آيد ، مر او را طبع گفتن محال است . ]
[ پس گوييم كه اين متحرّك كه عالم است ، مر اين حركت را ملازم است بر « 1 » اميد ثبات اثر نفس اندر او و از بيم زايل شدن آن اثر از او . و طلب كردن اين جوهر مرده مر وجود را بدين حركت ، دليل است بر آنكه همىخواهد تا به روى آرزوها مانند موجد خويش باشد . و آن مانندگى مر اين جوهر خسيس را به بارى - سبحانه - به ثبوت آيت است و بس ، بىهيچ معنى ديگر . و حصول اين معنى مر اين جوهر را « 2 » ، اين حركت بازپسين است كه آن اثرى است از اثر بارى كه آن نفس است اندر او . و برتر از آن متحرّك سفلى خسيس كه بدان بازپسين حركت متحرّك است ، نبات است كه مر او را با اين حركات كه مر طبايع راست ، حركت غذا گرفتن و افزودن است ، بدانچه نصيب او از اثر نفس بيشتر از نصيب طبايع است از او . و نبات را بدين حركت افزونى كه يافته است ، با وجود ذات نيز لذّت غذا و نما و توليد است . و افزايش او به غذا و پديد آوردن امثال و تخم خويش تا نوع او بدان محفوظ باشد ، دليل است بر آنكه مر او را از غذا لذّت است و آن لذّت ثواب اوست بر آن كار كه همىكند ، و بازماندن او از كشيدن غذا و توليد مر او را عقاب است . و بدانچه وجود او به ميانجى وجود طبايع است ، حركت آن بدان دائمى نيست چنان كه « 3 » حركت طبايع است ، بلكه حركت او را نهايت است و گاهى چنان شود كه از خاص حركت خويش بازماند و به شخص فانى شود ، و ليكن چو عنايت نفس به دو پيوسته است ، مر او را به زايش قدرت است تا نوع خويش بدان نگاه دارد . پس گوييم كه چو متحرّك مر حركت خاص خويش را اندر رسيدن به كمال خويش كار بندد و از آن به بازدارنده فرونماند ، او به ثواب خويش برسد اندر هر
هامش
( 1 ) .C: به .
( 2 ) .C: و اين معنى مر اين جوهر را به حصول .
( 3 ) .B: كه .