تكليف است از جسم واجب است به حكومت عقل . پس بيان كرديم بدين شرح كه حركت همه متحرّكان به اميد و بيم است ، اعنى به اميد پيوسته بودن اثر بارى است بديشان تا به دو موجود باشند و از بيم بريده شدن اثر اوست از ايشان كه بدان معدوم شوند . و چو همهء موجودات متحرّك است و هر موجودى كه حركت « 1 » از او زايل شود عدم پذيرد و ظاهر است كه حركت اثر بارى است اندر متحرّكان و به متحرّك موجود است و حركت مر متحرّك را به اميد و بيم ثابت است و اميد مر شونده راست سوى ثواب و بيم مر شونده راست سوى عقاب ، هر دو - هم اميد و هم « 2 » بيم - انتظارهااند سوى دو معنى متضادّ . ]
[ پس گوييم كه حركت اندر متحرّكان بر درجات است به ترتيب . و فرودين متحرّكى آن است كه به حركت مكانى متحرّك است بىهيچ حركتى ديگر ، و آن حركت جسم كلّى است - كه عالم است - كه به اصل مر او را يك حركت است قسرى و آن ميل است و گرايستن « 3 » مر او را به همهء اجزاى خويش سوى مركز ، هرچند كه مر حركت عالم را قدماى فلاسفه بر سه نوع نهادند : يكى سوى مركز و ديگر از مركز و سه ديگر بر مركز ، و ليكن ما ظاهر كرديم اندر اين كتاب كه جملگى اجزاى اين جسم كلّى سوى مركز عالم متحرّك است و حركت از مركز نيست اندر وضع عالم البتّه ، بلكه آن حركت همى حادث « 4 » شود چو جزوى از اجزاى زبرين او به چيزى فرودين افتد به قسر ، چنان كه آتش به هوا فرود آيد به حادثى يا هوا به آب فرو شود به حادثى تا سپس از آن حدث سوى مكانهاى خويش بر شوند از مركز ، پس ظاهر كرديم كه اندر وضع عالم حركتى نيست از مركز البتّه . و چو حركت همهء اجزاى جسم سوى مركز است و مركز به ميانهء عالم است ، حركت اجزاى عالم همه به استدارت باشد اندر وضع عالم ، مگر به حادثى حركتى مستوى پديد آيد به سبب جزوى كه از اجزاى فرودين به چيزهاى برين افتد به قسر ، و چو آن
هامش
( 1 ) .B: + او .
( 2 ) .CB: - هم . / تصحيح قياسى /
( 3 ) .B: - و گرايستن .
( 4 ) .C: ثابت .