تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
مركّبان ثانى بدان مركّب اوّل بازگشت و مر عين آن مفعولان ثوانى را عدم اوفتاد « 1 » . و چو معلوم است كه پيش از اين مركّب اوّل كه عالم است مركّبى نيست كه اجزاى عالم به دو بازگردد ، به برخاستن اين حركت كه آن اثر فاعل اوست از او ، مر عين او را عدم لازم است . و چنان كه دليل آن از مركّبان ثوانى نموديم ، واجب آيد كه به برخاستن اين حركت مستدير از اين مركّب كه عالم است ، عالم معدوم شود و آن تحليل تركيب جسم باشد مر جسم را از اين تركيب كه ياد كرديم . ] [ و چو عدم عالم بدين روى لازم كرديم ، گوييم كه خاص‌تر اثرى از فاعل « 2 » اندر مفعول آن است كه مفعول بدان مانند فاعل خويش شود . و ماننده شدن مفعول به فاعل خويش بر اندازهء قبول او باشد مر اثر فاعل خويش را ، بر مثال انگشترىگرى كه پاره‌اى سيم يابد كه مر آن صورت را « 3 » كه اندر نفس انگشترىگر است بپذيرد و نيز مردمى يابد كه كه مر همان « 4 » صورت انگشترى را كه اندر نفس اوست بپذيرد . پس خردمند بنگرد اندر اين مثال تا ببيند ميان آن صورت كه آن سيم پاره از انگشترىگر پذيرد و ميان آن صورت كه آن مردم ديگر از او پذيرد ، تفاوت چند است و هر دو پذيرندگان يك صورت‌اند از او و يكى از آن دو پذيرنده همى هم چو فاعل خويش شود بىهيچ تفاوتى و اثر فاعل همى اندر او جوهر گردد ، و اندر آن سيم پاره اثر فاعل همى عرض ماند و جوهر نشود . و چو مفعولات بسيار است و شريف‌تر از همگى آن مردم عاقل است ، اين حال دليل است بر آنكه عقل خاص‌تر اثرى است از آثار بارى - سبحانه - كه اين بازپسين مفعول كه مردم است ، مر آن را بپذيرفته است . و نفس مر عقل را به منزلت جنس است مر نوع را ، از بهر آنكه نفس مايهء زندگى است و عقل مايهء علم است ، لاجرم هر عالمى زنده است چنان كه هر مردمى حيوان است ، و هر زنده‌اى عاقل نيست چنان كه نيز هر حيوانى مردم نيست . ]
هامش
( 1 ) .C: افتاد . ( 2 ) .b: فعل . ( 3 ) .B: صورت‌ها . ( 4 ) .B: كه هم مر آن .