است كه مركّب نخستين است ، اجزاى اين مركّب دوم بدان مركّب پيشين بازگشت و به عدم اين مركّب ثانى عدم آن « 1 » مركّب اوّل لازم نيايد . و چو پيش از اين عالم نيز مركّبى نيست تا به عدم اين مركّب - كه عالم است - اجزاى آن بدان بازگردد ، و چو وجود اين موجود مركّب كه عالم است به وجود اين حركت است اندر او - چنان كه بيان او پيش از اين اندر اين قول گفتيم - ، واجب آيد كه چو اين حركت از او برخيزد ، به برخاستن او اثر فاعل او از او برخيزد و چون اثر فاعل از او برخيزد ، مر عالم را وجود نماند البتّه . ]
[ و دليلى قوى و به يافتن دشوار بر معدوم شدن عالم به برخاستن اين حركت از او ، آن است كه عالم جسم است و جسم آن باشد كه مر او را بعد باشد و آنچه مر او را بعد باشد مركّب باشد . و روا نباشد كه تركيب اين جسم كلى از اجزايى باشد كه مر هر يكى را از آن هيچ بعدى نباشد ، از بهر آنكه محال باشد كه از دو چيز كه مر هر يكى را از آن هيچ عظمى نباشد ، چو به هم فراز آيند چيزى آيد كه مر او را عظم باشد البتّه . و چو مر هر جزوى را - هرچند كه خرد « 2 » باشد - عظمى باشد و آنچه مر او را عظم باشد مركّب باشد و محال باشد كه آنچه مر او را عظم باشد مركّب نباشد « 3 » ، واجب آيد كه چو تركيب از جسم برخيزد ، مر جسم را وجود نماند البتّه . و چو تركيب برخيزد حركت برخيزد ، و ما درست كرديم كه به برخاستن حركت از عالم وجود او به عدم او بدل شود . ]
[ و نيز گوييم كه تركيب و تحريك اندر اين جسم كلّى اثرهاى فاعلاند اندر اين مفعول ، و چو اثر فاعل از مفعول برخيزد ، مر مفعول را وجود نماند البتّه « 4 » ، چنان كه چو اثر فاعل نباتى از مفعول او برخاست ، نبات نانبات شد و چو اثر فاعل حيوانى از مفعول او برخاست - و آن حركت انتقالى و ارادى بود - مر حيوان را وجود نماند ، و ليكن چو مركّب نخستين پيش از اين مركّبات ثوانى موجود بود ، اجزاى آن
هامش
( 1 ) .CB: اين . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .C: خردتر .
( 3 ) .C: عظم نباشد مركّب باشد .
( 4 ) .C: - البتّه .