نه از چيزى . و وجود اين مركّب كه نبات است به ذات خويش به تعليق نفس نباتى اندر طبايع و وجود اين مركّب كه حيوان است به ذات خويش به تعليق نفس حسّى اندر طبايع و ظهور هر نوعى از انواع اين دو جنس مركّب به اتّحاد اين دو جوهر كز او يكى جسم است « 1 » و ديگر نفس است اندر ايشان و عدم اين دو مركّب چو اين اتّحاد و اجتماع مر اين جوهران را نباشد ، دليل است بر وجود اين مركّب نخستين كه عالم است به ذات خويش چو طبايع اندر او بدين تركيب كه هستند بر يكديگر متعلّق باشند ، و بر عدم اين مركّب نخستين چو مر اين جواهر را اين ترتيب نباشد . ]
[ و چو دليل بر تعلّق نفس نباتى به طبايع و دليل بر تعلّق نفس حسّى به طبايع ، ظهور خاص فعل ايشان است اندر اين دو مركّب - اعنى حركت نمايى اندر نبات و حركت انتقالى « 2 » ارادى اندر حيوان - ، دليل بر جدا شدن اين نفوس از طبايع كه بدان متعلّقاند ، بازماندن اين دو مركّب است از خاص حركات خويش . اين حال دليل است بر آنكه وجود عالم نيز بدين خاص حركت استدارت خويش است كه انضمام اجسام عالم اندر او بدين ترتيب بدين حركت است ، هم چنان كه انضمام اجزاى نبات و اعضاى حيوانى اندر ايشان به وجود خاص حركات ايشان است اندر ايشان . و اگر اين حركت دائم از اين جسم مستدير برخيزد ، اين ترتيب كه مر اين جوهر را اندر اوست از ايشان برخيزد ، و اگر اين ترتيب از اين اجسام برخيزد ، ايشان طبايع نباشند ، و چو طبايع نباشد ، نه گران گران باشد و نه سبك سبك باشد و نه گرم گرم باشد و نه خشك خشك باشد و نه جز آن . و آنگاه كه اين معانى نباشد كه جسميّت ايشان بدان است ، جسم نباشد البتّه ، از بهر آنكه جسم نامطبوع موهوم نيست . و چو جسم نباشد ، عالم را وجود به عدم بدل شود ، چنان كه به انقطاع حركتى كه نبات بدان مخصوص بود از او و به انقطاع حركتى كه حيوان بدان مخصوص بود از او ، وجود نبات و حيوان به عدم ايشان بدل شد . و ليكن چو مركّبى ديگر پيش از اين دو مركّب كه نبات و حيوان است موجود بود و آن عالم
هامش
( 1 ) .CB: - است . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .C: - انتقالى .