اين باشد ، آنجا مر او را هم از اين طعام و شراب بايد و اگر مر او را آنجا طعامى « 1 » و شرابى جز همچنين كه اينجاست كفايت باشد ، آن جسم نه اين جسم باشد البتّه .
و اگر آنجا از چنين طعام و شراب نخورد « 2 » و بول و غايط نباشد ، پس آن جسم نه همين جسم باشد ، بلكه جسمى ديگر باشد ، و محال باشد كه به سراى آخرت بول و غايط باشد يا آنجا طعامها و شرابها يا كثافت باشد . و چو اين گروه مر اين جسد را زنده كردن از بهر آن همى واجب آرند تا عدل به جاى آيد و جزاى فعل خويش بيابد ، آنگاه گويند : جسدهاى آن روز نورانى باشد ، هرچه بخورد به عرق از او بيرون آيد و از آن عرق بوى مشك همىآيد و هرگز نميرند . اين نه عدل نباشد البتّه ، از بهر آنكه نيكى و بدى جسدى كرده باشد خاكى و گران و طعام و شراب خوار و بول و غايطكننده ، و ثواب و عقاب جسدى كشيده باشد سبك و لطيف و نورانى و بىبول و غايط و ناميرنده ، و جور از اين ظاهرتر چگونه باشد ؟ پس ظاهر كرديم كه زنده كردن اجساد به قيامت و باقى شدن آن ، محال است . ]
[ و امّا بازآمدن نفس مردم بدين عالم از بهر جزاى افعال خويش بر آن مثال كه تناسخيان باطن گويند كه نيكوكار توانگر و تن درست بازآيد و بدكردار درويش و معلول بازآيد « 3 » ، از اين محالتر است . از بهر آنكه نه همه توانگران تندرستانند و نه همه درويشان بيماران ، بلكه اين احوال بر تبادل به ميان خلق موجود است و بسيار كس باشد كه به اوّل عمر خويش توانگر و تن درست باشد و به آخر عمر درويش و بيمار باشد و بسيار كس باشد كه به « 4 » اوّل عمر درويش و بيمار باشد و به آخر عمر توانگر و تن درست شود و بسيار مردمان زايند بر توانگرى و بميرند در درويشى و بسيار اندر درويشى زايند و بميرند اندر توانگرى « 5 » و بسيار توانگران ضعيف تركيب و معلول باشند و بسيار درويشان قوى تركيب و تن درست ، و اين احوال بر يك قانون موجود نيست ميان خلق كه واجب آيد كه خردمند را چنين
هامش
( 1 ) .C: طعام .
( 2 ) .C: بخورد .
( 3 ) .C: - بازآيد .
( 4 ) .CB: - به . / تصحيح قياسى /
( 5 ) .B: و بسيار مردمان اندر توانگرى زايند و ميرند و بسيار اندر درويشى زايند و ميرند .