تكليف باشد . و هر مكلّف را آغاز زمانى باشد ، از بهر آنكه از طبع به تكليف شود .
پس روا نباشد كه مكلّف ابدى شود ، چه اگر مكلّف ابدى شود ، نيز روا باشد كه ابدى مكلّف باشد و اين محال است . پس ظاهر كرديم كه اين روا نيست كه جسم زنده شود و هميشه زنده بماند . پس اگر جسم اندر عالم نفس شود ، واجب آيد كه روزى از آنجا بيرون آيد . و دليل بر درستى اين قول آن است كه چو نفس اندر عالم جسم آمد ، روزى از اين عالم بيرون شود . ]
[ و پنجم بدان روى كه مردم كه امروز زنده است و اندر او اجزاى طبايع محصور است به مقدارى معلوم و از او فعلى بيايد - نيك يا بد - و به قيامت خداى تعالى مر او را زنده كند از بهر رسانيدن مكافات فعل او به دو ، واجب آيد كه جسم آن مردم زنده كردهء آن روز هم اين جسم باشد كه امروز اين فعل از او آيد . و اگر آن همين جسم باشد ، بايد كه همچنين باشد كه امروز است ، و هم چنان كه روا باشد كه آن روز آن جسم همچنين جسمى باشد و نه همين جسم باشد ، نيز روا باشد « 1 » كه همين « 2 » جسم باشد و نه همچنين باشد . و چو همچنين باشد ، لازم آيد گران و خورنده و پليدكننده و ميرنده باشد ، و محال باشد كه به عالم لطيف ثقل و پليدى و مرگ باشد . و قول گروهى كه گفتند : چو همچنين جسمى باشد به همه حدود خويش آن هم اين باشد ، نه درست است ، از بهر آنكه چو دو پاره آهن باشد كه هر يكى از آن به گوهر و وزن و مساحت يكسان باشد ، هرچند كه به همه حدود چو يكديگر باشند ، نه اين آن باشد و نه آن اين باشد . پس ظاهر كرديم كه اين جسم آن روز هم اين جسم بايد كه باشد و همچنين باشد بىهيچ خلافى . و اگر آن جسم آن روز همين اجزاى طبايع باشد كه امروز است - بعينها - و همچنين باشد ، آنگاه آن جسم همين جسم باشد . و چو همچنين نباشد به همه روىها و فعلها و اعراض همين نباشد البتّه . و چو همچنين « 3 » باشد به همه روىها ، واجب آيد كه گران و گرسنه شونده و خورنده و بول و غايطكننده باشد و ميرنده باشد . و چو صفات او
هامش
( 1 ) .CB: نباشد . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .B: اين ؛C: همچنين . / تصحيح قياسى /
( 3 ) .CB: همين . / تصحيح قياسى /