تعالى از برانگيختن اجساد و زنده كردن مر آن را به ارواح آن و باقى گردانيدن مر آن را ، و هم بدان روى كه اهل باطل بر آنند « 1 » از بازآمدن نفوس اندر اجسادى ديگر بدين عالم ، محال است . امّا زنده كردن اجساد مردم بر آن سبيل كه اهل ظاهر كتاب بر آنند ، به چند روى محال است : ]
[ يكى بدان روى كه اگر اين زنده كردن مر جسد را بدان همىبايد تا جسد نيكوكردار به ثواب خويش برسد و جسد بدكردار و بال فعل خويش بكشد ، از بهر آنكه جسد با نفس به هم كردند آنچه كردند از نيكى و بدى ، و همىگويند : روا نباشد كه اين دو فاعل كه كار به انبازى كردند ، يكى به جزا رسد و ديگر مهمل ماند كه اين عدل نباشد و خداى عادل است ، و ما دانيم كه جسد كسى كه عمر او به هفتاد سال و هشتاد سال رسيده باشد ، نه آن جسد باشد كه مر او را به بيست سالگى و سى سالگى بود ، از بهر آنكه جسد حيوان به همهء زندگى خويش اندر سيلان باشد و هيچ وقتى از اوقات همگى اجزاى جسد مردم همان نباشد كه به وقتى ديگر باشد ، از بهر آنكه طبايع كه اندر جسد است هميشه از او بيرون گريزد به بخار و نفس و جز آن و سوى كليّات خويش بازگردد ، و حاجتمند شدن حيوان به غذا پس از سير شدن او از آن بر درستى اين قول گواه و دليل است ، و جسد مردم بر مثال خانهاى است بنا كرده از خشتهاى بسيار كه ساعتى از او چند خشت بيرون گيرند و ديگر خشتها به جاى او بنهند و هميشه همچنين خشتهاى كهن از او همى بيرون كنند و خشتهاى نو به جاى او بنهند ، پس هر خردمندى داند كه به اندكمايه روزگار همگى اين خانه همى ديگر شود و اجزاى آن جز آن اجزا شود كه پيش از آن بوده باشد ، و چو حال اين است ، كسى كه او به سى سالگى نيكى كند ، جسم او جز آن جسم باشد كه مر او را به هفتاد سالگى باشد و بدان زمان بدى كند ، و نفس او اندر اين دو وقت همان باشد كه بود . پس از اين قياس واجب آيد كه از نيكى بدين بدى مر نفس را مكافات باشد بدانچه او اندر هر دو فعل انباز بود ، و بر او چيزى نيايد و نه مر او را البتّه ، و مر جسد او را يكى ثواب آيد و ديگر را عقاب
هامش
( 1 ) .B: گفتند .