آيد « 1 » ، بلكه مر نفس را كه صد سال اندر اين عالم عمر يابد ، سخت بسيار اجساد واجب آيد و اين محال باشد كه مر يك نفس را اندر بسيار اجساد برانگيزند و مر هر يكى را از آن اجساد جزاى ديگر واجب آيد . پس ظاهر كرديم كه مر اين عدل را كه اين گروه همىجويند وجود نيست و قولى كه آن مر جويندهء حقايق را به محال رساند ، محال باشد . پس نبايد كه مر جسد را بعث باشد . ]
[ و ديگر بدان روى كه اين « 2 » عالم جسم است و جسم جايگير است و جايگير به جاى حاجتمند باشد و مر نفس را به جاى حاجت نيست ، و چو ما مر جسم خويش را همى عالمى يابيم سزاوار او « 3 » ، همىدانيم كه مر نفس را نيز عالمى است سزاوار او ، و او نه مكان است . پس روا نباشد كه جسم كه آن به مكان حاجتمند است ، اندر آنچه مر او را مكان نيست بگنجد كه اين محال باشد . ]
[ و سه ديگر بدان روى كه جوهر « 4 » جسم جوهرى هيولانى است و زنده نيست ، بلكه زندگىپذير است . پس واجب آيد كه نفس كه او جوهرى زندگى دهنده است نه هيولانى است ، بلكه به ذات خويش زنده است ، چنان كه خداى تعالى همىگويد ، قوله :
وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ
« 5 » . و چو آنچه به ذات خويش زنده است ، اندر سراى نه زنده باقى نشد ، و به سبب مخالفت كه ميان اين دو جوهر بود از حكمت الهى واجب نيايد مر ايشان را هميشه به هم داشتن « 6 » ، نيز روا نباشد از حكمت الهى كه جسم - كه او زنده نيست - اندر سراى زنده باقى شود كه هم اين مخالفت آنجا حاصل باشد ، و مر چيز را نه اندر جاى او داشتن ستم باشد و ستم نه فعل خداى است . ]
[ و چهارم بدان روى كه از مقدّمات كلّى است آنكه هرچه مر كون او را آغازى زمانى باشد او ابدى نباشد - اعنى هميشه نماند - . و ما ظاهر كرديم كه مر نفس را اندر سراى جسم آوردن تكليف است و همچنين مر جسم را به سراى نفس بردن
هامش
( 1 ) .C: - آيد .
( 2 ) .C: - اين .
( 3 ) .B: + و .
( 4 ) .B: - جوهر .
( 5 ) . العنكبوت ( 29 ) : 64 .
( 6 ) .CB: + و . / تصحيح قياسى /