پستان مادر بكشد و تا آن كار نكند دست بازنداردش كه بيارامد و بياسايد ، و اگر كودك مر اين تكليف را از اين مكلّف نپذيرد و از طاعت او سر بكشد ، مكلّف مر او را به آتش غريزى بسوزد ، پس اگر قوّت جاذبه با اين احوال ظاهر مكلّف كودك خرد نيست ، نيز خداوندى كه او مر بندهء خويش را كارى سخت بفرمايد و از او نپسندد كه آن كار نكند و اگر آن بنده از فرمان او سر بتابد مر بنده را به آتش سوزد ، مكلّف بندهء خويش نيست . و اگر خداوند اين بنده مكلّف بندهء خويش نيست با اين معاملت كه ياد كرديم ، پس پيغامبر خداى كه مر خلق را ورزيدن شريعت فرمايد كه اندر آن زندگى ابدى ايشان است و اگر فرمان او نبرند ، مر ايشان را بكشد و خداى تعالى مر ايشان را به آتش بسوزد ، نيز مكلّف خلق نيست . و اگر به ميان اين تكاليف فرقى نيست ، بدانچه كسى مر تكليفى را از او نام ديگر نهد « 1 » تكليف از حال خويش نگردد و چيز به تبديل نام مبدّل نشود . و اين خواستيم كه بيان كنيم . ]
[ و بدين شرح كه كرديم ، ظاهر شد كه نفس مردم اندر عالم جسم نه از جسم همىآيد و نه جسم نفس است ، و نيز پيدا شد كه مر نفس را با جسم مخالفت است و تضادّى نيست . و بدانچه نفس كاربندندهء جسم است و جسم از او شرفپذير است ، ظاهر شد كه نفس مكلّف است از صانع بر پيوستن به جسم و مكلّف مجبور باشد نه مختار . و نيز ظاهر شد كه مقصود مؤلّف به ميان دو مخالف از اين تأليف ، آن است تا مر نفس را به لذّات نفسانى جاويدى رساند ، و رسيدن مردم به آغاز نشو خويش به لذّت حسّى تا از آن مر جسد خويش را كه معدن حواس او بود استوار كرد و از آن به لذّت علمى رسيد ، بر درستى اين قول گواست .
و نيز ظاهر شد كه تكليف از خداى تعالى به ميانجى رسول بر مردم حق است و هر كه مر تكليف مكلّف دينى را قبول كند به لذّات ابدى برسد ، و رسيدن مردم به لذّات حسّى از پذيرفتن او مر تكليف آفرينش جسدى را ، بر درستى اين قول گواست . و هر كه مر تكليف مكلّف دينى را ردّ كند به آتش خداى بياويزد ، و هلاك
هامش
( 1 ) .B: مر تكليفى را آرزو نام نهد .