تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
لذّت علم و حكمت مر ايشان را همى از لذّات جسمانى بازدارد ، و نيز دليل است بر آنكه بهترى نفس اندر يافتن اوست مر « 1 » علم و حكمت را كه غرض صانع عالم از آوردن او مر نفس را اندر اين عالم ، آن است . و چو ظاهر كرديم كه شرف نفس اندر علم و حكمت است و غرض صانع از اين تأليف و صنع آن است و درست كرديم كه نفس مردم پس از جدا شدن او از اين شخص همى به كلّ خويش بازگردد ، واجب آيد كه لذّات كلّى از كلّ او به دو به يافتن او رسد مر علم و حكمت را . و چو حال اين است ، گوييم كه مر نفس مردم را پيش از آنكه اندر جسم آمد نه يافتن لذّت بود نه خواست ، بل « 2 » جوهرى زنده بود شايسته مر يافتن لذّات ابدى را ، وز صانع حكيم كه بر رسانيدن مر جوهرى را به شرفى كه سزاوار « 3 » آن باشد قدرت دارد ، واجب آيد كه مر آن جوهر را ضايع نكند و عنايت كند به دو تا او بدانچه شايستهء آن است از شرف و كمال برسد . و چو نفس به ذات خويش زنده است - چنان كه پيش از اين ( اندر اين كتاب شرح آن ) گفتيم - و آنچه به ذات خويش زنده باشد و ( مر او را ) همى به شرفى بايد رسيدن كه او سزاوار آن است ، ناچاره « 4 » از آن شرف دور باشد و نيز رسيدن او بدان شرف به ارادت او متعلّق باشد ، و چو درست شد كه غرض صانع عالم و مؤلّف جسم تشريف ( نفس ) است به تعليم و تحكيم ، پيدا آمد كه جوهر نفس پيش از اين بىعلم بود . و چو بىعلم بود و رسيدن او به لذّاتى كه آن برتر از [ لذّات جسمانى است به يافتن ] اوست مر علم را كه آن مر او را نيست و چيزى از آنچه رغبت او بدان باشد جز به تعيين و تكليف به ديگر حالى و صورتى نشود ، واجب آيد كه صانع حكيم بدين صنع عظيم مر نفس را همى از محلّ بىعلمى و بىلذّتى به محلّ لذّت برد . و چو عظيم‌تر لذّتى مر نفس را همى از تحصيل علم به حاصل آيد و او مر علم را همى از جسم يابد ، علّت يافتن نفس مر لذّت را جسم باشد . و
هامش
( 1 ) .C: + لذّت . ( 2 ) .C: + كه . ( 3 ) .B: + از . ( 4 ) .CB: ناچار .