وجود جسم به وجود طبايع است و طبايع اندر جسم صورتهااند نه اعراضاند « 1 » ، و طبايع اندر جسم از نفس موجود شده است و نفس جوهر است و جز جسم است و به مكان حاجتمند نيست و افعال او اندر جسم پديد آينده است . و بدين شرح ظاهر كرديم كه نفس مردم اندر جسم نه از جسم آمده است ، از بهر آنكه جسم متناهى است و چو جسم متناهى است و نفس اندر او آمده است ، جز ( از ) او آمده است و جز از متناهى آمده است ، بل از نه متناهى آمده است « 2 » و نه متناهى نفس است . پس نفس مردم از جوهرى نامتناهى اندر جسم متناهى آمده است و به ذات خويش نيامده است ، بل ( كه ) به قصد صانع عالم آمده است .
و قصد صانع عالم اندر آوردن [ مر نفس را اندر ] جسم ، آن بوده است تا بهتر از آن شود كه بوده است ، و بهتر شدن جسم از مجاورت او با نفس بر درستى اين قول گواست ، چنان كه پيش از اين گفتيم . و مر نفس را از پيوستن به جسم همىيافتن لذّات حاصل شود كه او از آفرينش بدان مايل است ، و آغاز لذّتهاى او لذّت « 3 » حسّى « 4 » است كه حيوان بىنطق با مردم بدان شريك است . و بدانچه اندر مردم جوهرى ديگر است كه آن مر علم را پذيرنده است و آن جوهر عقل غريزى است ، از محسوسات به مردم لذّاتى پيوسته است كه ديگر حيوان از آن بىنصيباند ، چو لذّت يافتن او از شيرينىها و ترشىها و تيزىها ( و « 5 » ) الوان وز جواهر وز نگارها و صورتهاى نيكو و جز آن ، ( كه « 6 » ) اندر قول او به شرح لذّات گفته شده است .
و هر كه از مردم اندر علم برتر آيد ، از اين لذّات كه بهايم با او اندر آن شريك است دور تر شود ، چنان كه فضلا و عقلا و حكما به قوّتى بسنده كردهاند و علم و حكمت را همىجويند وز آن همى سير نشوند . و اين حال دليل است بر آنكه
هامش
( 1 ) .A: اعراض .
( 2 ) .B: و جز از متناهى از نه متناهى آيد ؛C: و چو آن متناهى از نه متناهى آيد .
( 3 ) .CB: لذّات .
( 4 ) .B: جسمى .
( 5 ) .B: - و .
( 6 ) .CBA: - كه . / تصحيح قياسى /