است ، يا از چيزى آمده است كه آن جز جسم است . اگر كسى گويد : از جسم آمده است به جسميّت او ، گوييم كه « 1 » اگر چنين بودى ، بايستى كه همه جسم به يك صورت بودى ، از بهر آنكه جسميّت اندر كليّت جسم يكسان است و صورتهاى متضادّ و مختلف ( اندر جسم موجود است ، و روا نباشد كه اندر يك چيز از ذات او صورتهاى متضادّ و مختلف ) آيد ، با آنكه جسم به كليّت خويش يك جوهر است و چهار قسم است و هر قسمى از او به صورتى است يا ضدّ يا مخالف ديگر قسم ، چنان كه صورت قسم آتش ضدّ صورت قسم آب است و مخالف قسم باد است ، و هم اين است حال ديگر اقسام جسم اندر صورتها كه دارد . و چو حال اين است ، اگر جسم مصوّر خويش است ، واجب آيد كه مصوّر قسم آتش آب است يا ديگر اقسام . آنگاه هر قسمى مصوّر ( و ) فاعل يار خويش باشد به رويى و به ديگر روى مفعول و مصوّر يار خويش باشد ، و اين محال باشد و قولى كه محال را لازم آرد محال باشد . پس اين قول كه كسى گويد : اين صورتها اندر جسم از ذات جسم آمده است ، محال است .
و چو درست كرديم كه صورتها اندر جسم نه از ذات جسم آمده است ، درست شد كه از صانعى آمده است به قصد كه آن صانع نه جسم است و ليكن جوهر است ، از بهر آنكه جسم جوهر است و جوهر از عرض صورت نپذيرد .
و چو آن صانع جوهر است و نه جسم است ، نفس است كه متصرّف اندر جسم اوست . و تصرّف نفوس نباتى و حيوانى اندر طبايع به تصوير « 2 » مر اشخاص نبات و حيوان را به صورتهاى آن و تصرّف نفس انسانى اندر قسم خاكى از جسم كه آن پذيراى صورت است و اندر چيزهاى نباتى و حيوانى از چوبها و برگها و صمغها و پوستهاى نبات و ( از « 3 » ) استخوانها و سروها و جز آن كه جوهر خاكى بر آن غالب است ، بر درستى اين قول گواست . پس درست كرديم « 4 » كه
هامش
( 1 ) .CB: - كه .
( 2 ) .A: تصوّر .
( 3 ) .B: بر .
( 4 ) .A: شد .