راست نه ( مر ) هيولى را ، و آنچه مر او را فعل باشد ، به جوهريّت اولىتر از آن باشد كه مر او را فعل نباشد ، چنان كه اندر اين معنى پيش از اين اندر اين كتاب سخن گفتهايم . و چو ظاهر است كه فعل مر طبايع راست ، ظاهر است كه طبايع اندر جسم اعراض نيستند . و چو اعراض نيستند و جوهر جسم نام طبايعى « 1 » بديشان يافته است ، مر ايشان را صورت گوييم ، از بهر آنكه شرف هيولى به صورت است نه به عرض . و چو درست كرديم كه اين طبايع اعراض نيستند ، سزاوار بودى كه گفتيمى جواهرند ، و ليكن جوهر جسم مركّب است از اين صورتها « 2 » و از هيولى كه برگيرندهء آن است ، و مر آن مركّب را همى جوهر گوييم ، مر يك بهر را از اين جوهر جوهر نگفتيم . امّا گوييم كه اين بهره كه صورت است از اين جوهر كه او مركّب است از هيولى و صورت ، به جوهريّت اولىتر است از آن بهره كه هيولى است . پس [ درست كرديم كه طبايع اندر ] جسم صورتهااند و به برخاستن صورت مصوّر برخيزد .
و امّا دليل بر آنكه طبايع اندر اين جسم كلّى كه عالم است از نفس كلّى موجود شده است ، آن است كه مصوّرات بر دو گونه است : يا طبيعى است يا صنيعى « 3 » ( است « 4 » . ) امّا مصوّرات طبيعى چو جواهر معدنى است و نبات و حيوان ، و امّا صنيعى « 5 » چو مصنوعات مردم و جز مردم است از حيوانات . و اندر مصنوعات مردم آثار قصد ظاهر است بدانچه از هر مصنوعى همىبدان بدان صورت كه دارد فعلى آيد كه آن فعل ( از او ) جز بدان صورت همىنيايد . بر مثال قلم كه تراشيده و شكافته و سر بريده باشد تا فعل كتابت از او بدين صورتها كه دارد بيايد و چو محبره كه از آبگينه كرده باشد كه مر آب را بپذيرد و نرم نشود و تنگ باشد تا حبر بسيار به دو اندر شود ، سرش نگون به جوف او فرو باشد تا حبر به دو فرو شود و اگر
هامش
( 1 ) .A: طبايع .
( 2 ) .A: صورتهاى .
( 3 ) .CB: صنعى .
( 4 ) .C: - است .
( 5 ) .CB: صنعى .