بر آنكه طبايع اندر جسم از نفس موجود شده است البتّه ، جواب ما مر او را آن است كه از او بپرسيم كه چه گويى كه آنچه او نه سرد باشد و نه گرم و نه تر باشد و نه خشك ، جسم باشد يا نه ؟ اگر گويد : باشد ، گوييم : ما را بنماى جسمى كه مر او را از اين اعراض چيزى نيست ، و نيابد جسمى كه مر او را از اين صفات چيزى نباشد البتّه و معلوم شودش كه وجود جسم به وجود اين صورتهاست . و نيز گوييم اندر ردّ قول او ، كه اگر روا باشد كه آنچه اندر او نه گرمى باشد و نه سردى و نه ترى و نه خشكى جسم باشد ، واجب آيد كه آنچه اين طبايع اندر او موجود باشد نه جسم باشد ، و محال است قول كسى كه گويد : آنچه گرم و خشك است و يا گرم و تر است و يا سرد و تر است و يا سرد و خشك است جسم نيست . و چو آنچه با اين صفتهاست جسم است ، آنچه بىاين صفتها باشد نه جسم باشد . پس درست كرديم كه اگر طبع نباشد ، جسم نباشد البتّه .
امّا حجّت بر آنكه طبايع اندر جسم صورتهاست نه اعراض است ، آن است كه عرض آن باشد كه چو او از حامل خويش برخيزد حامل او موجود باشد ، چنان كه گردى اندر گوى و چهارسويى اندر چهارسوى و مژه « 1 » و بوى اندر چيز وامژه « 2 » و بوى اعراضاند ، و اگر از موم گويى كنيم گرد ، چو مر او را چهارسوى « 3 » كنيم و گردى از او بشود ، عين آن موم به برخاستن گردى كه اندر او عرض بود برنخيزد ، و هم اين است حال ديگر اعراض كه اندر جوهر آيد و بشود . و امّا صورت آن باشد كه اگر او از مصوّر او برخيزد ، مر مصوّر او را وجود نماند ، با آنكه مر جسم را جوهريّت بدين صورتهاست كه اندر اوست از گرمى و سردى و خشكى و ترى و اين صورتها « 4 » به جوهريّت اولىتر از هيولااند ، از بهر آنكه فعل مر اين صورتها
هامش
( 1 ) .CB: مزه .
( 2 ) . / در نسخهءBنخست « وامزه » بوده و سپس آن را به « با مزه » تغيير دادهاند . در نسخهءCاين كلمه وجود ندارد . /
( 3 ) .A: چهارسو .
( 4 ) .A: صورتهاى .