وجود ) يار اوست با او از يكديگر جدا شوند ، مر مركب ايشان را كه جسم است وجود نماند ، از بهر آنكه هر يكى از اين دو چيز به ذات خويش قائم نيست . و بدين شرح ظاهر شد كه علّت وجود جسم احتياج نفس است بدين عمل عظيم كه همىكند ، از بهر آنكه نفس از اين عمل جز به بىنيازى خويش دست بازندارد و چو عدم جسم به بىنيازى نفس متعلّق است ، وجود جسم را علّت احتياج نفس باشد .
و اين برهانى روشن است .
آنگاه گوييم كه چو همىبينيم كه اجزاى طبايع كه اندر شخص مردم است ، پس از آنكه مر نفس جزوى را طاعت داشته است و مر صورتهاى كلّ خويش را رها نكرده است ، چو نفس جزوى از او جدا شود همى سوى كليّات خويش كه آن اجسام « 1 » عالم است بازگردد كه عنايت نفس كلّى بدان اجسام « 2 » پيوسته است ، و بدان بازگشتن از اين تكليفهاى افزونى كه سپس « 3 » از حركات و تكاليف طبيعى يافته است - و آن حركات ارادى است - برهد ، اين حال دليل است بر آنكه چو نفس جزوى پس از آنكه مر اين جسم جزوى را كار بسته باشد و بر سيرت كلّ خويش رفته باشد اندر طلب علم و حكمت و طاعت مر عقل را كه شرف دهندهء اوست از اين شخص جدا شود ( و « 4 » ) سوى كلّ خويش بازگردد كه عنايت عقل كلّى بدان پيوسته است ، و بدان بازگشتن از اين تكليفهاى عملى شرعى كه مر آن را سپس از عملهاى جسمى - كه به سبب عمارت جسد بدان حاجتمند است - بپذيرفته است ، نيز برهد . و اين بيانى شافى است .
امّا اگر كسى گويد : چه دليل است بر آنكه وجود جسم به وجود طبايع است ؟
و منكر شود مر اين قول را كه ما گفتيم كه مفردات طبايع اندر جسم صورتهااند ، و گويد : طبايع اعراض است و به برخاستن اعراض جوهر [ برنخيزد ، و دليل جويد ]
هامش
( 1 ) .CA: اقسام .
( 2 ) .CA: اقسام .
( 3 ) .CB: پس .
( 4 ) .CBA: - و . / تصحيح قياسى /