تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
اجتماع را علّت تركيب مفردات طبايع است بر هيولى تا هر يكى از اين چهار قسم جسم بدانچه دو طبع مختلف كه اندر او صورت است و او از آن دو طبع بر « 1 » هيولى كه بردارندهء آن است مركّب شده است « 2 » اندر مكانى كه به دو مخصوص است بايستاده است ، مر افتراق اين جسم را علّت برخاستن مفردات طبايع باشد از هيولى ، اعنى اگر عنايت نفس كلّى از عالم برخيزد ، برخاستن عنايت او از عالم آن باشد كه صورت‌هاى عالم به جملگى از اجسام برخيزد - از بهر آنكه منبع و مكان صورت‌ها نفس است و طبايع اندر اجسام عالم صورت‌هاست - و چو صورت‌ها برخيزد مفردات طبايع برخيزد - از بهر آنكه مفردات طبايع صورت‌هاى اولىاند - آنگاه مر اجزاى عالم را افتراق لازم آيد . و چو مفردات طبايع از جسم برخيزد ، مر جسم را وجود نماند ، [ از بهر آنكه وجود جسم به وجود ] صورت است اندر هيولى و مر هيولى را بىصورت وجود نيست البتّه . و چو صورت به نفس بازگردد ، مر هيولى را وجود نماند و چو صورت‌ها « 3 » از جسم عالم برخاست ، آنگاه جسم موجود نباشد تا گوييم : او متفرّق شود . و اين بيان كه ما كرديم مر خردمند را دليلى روشن است ( بر ) چگونگى برخاستن جسم ، با آنكه وجود اين جسم كلّى با اين صورت بوده است و مر اين را بىاين صورت وجود نيست . و حركات اقسام جسم به سبب اين طبايع كه اندر ايشان مركّب است - و آن طبايع صورت‌هاى اجسام است - سوى مركز اندر مكان‌هاى خويش تا عالم بدان حركات ( نظام ) و انضمام يافته است ، بر درستى اين قول گواست . و چو حال اين است ، ما را ظاهر شد كه اگر عنايت نفس كلّى از عالم برخيزد ، مر جسم را وجود نماند « 4 » ، از بهر آنكه برخاستن عنايت نفس از جسم به برخاستن طبايع باشد از هيولى ، و چو اين دو چيز كه وجود هر يكى از آن ( به
هامش
( 1 ) .A: وز . ( 2 ) .CB: + و . ( 3 ) .A: صورت‌هاى . ( 4 ) .CB: نباشد .