چيزى ( را ) كه ثابت « 1 » كند جز به جايى اشارت كند كه فعل آن چيز ثابت را از آنجا پديد كند و بداند « 2 » .
و جاى اندر عظم جسم باشد . و اين صورت « 3 » بدان همى لازم آيد كه سخن جز مر جسم را صفت نشايد كردن و چو جز « 4 » جسم را صفت بايد كردن ، آن صفت جز طريق سلب صفات جسم نشايد كردن . چنان كه گوييم كه آنچه جسم نيست ، مر او را عظم و مساحت نيست و آنچه مر او را عظم و مساحت نيست ، مر او را حركت مكانى نيست ، بل ( كه ) حركت او ذاتى و جوهرى است چنان كه حركت جسم عرضى است با آنكه اندر جسم جز جسم نباشد ، چنان كه آب كه او جسم است اندر سبو و خم باشد ( كه ) ايشان جسمهاى مجوّفاند و سطح اندرونى سبو و خم مكانهاى آب يا هوا يا جز آناند . و چو نفس جسم نيست ، اندر مكان نيست و چو اندر جسم « 5 » مكان است « 6 » ، نامتمكّن اندر او نباشد البتّه ، چنان كه متمكّن اندر مكان باشد ناچاره . « 7 »
( آنگاه ) گوييم كه جمع بودن اجزاى اين جسم كلّى اندر اين شكل كرى ، به پيوستگى ( نفس كلّى است ) به دو . ( و ) پراكنده شدن اجزاى اين جسم جزوى - كه جسد مردم است - پس از جدا شدن نفس جزوى از او ، گواست بر درستى اين قول ، اعنى كه چو به جدايى نفس جزوى از اين جسم جزوى كه جسد است اجتماع اجزاى او همى به افتراق بدل شود ، مر جسم كلّى را به جدا شدن نفس كلّى از او هم اين حال لازم آيد . و چو معلوم كرديم كه اگر عنايت نفس كلّى از عالم جسم منقطع شود ، اين اجتماع كه مر جسم راست به افتراق بدل شود ، و مر اين
هامش
( 1 ) .B: كنايت ( كه ثابت ) .
( 2 ) .CB: ثابت را بيند كه از آنجا پديد آيد .
( 3 ) .B: - صورت .
( 4 ) .A: + مر .
( 5 ) .C: جسم اندر .
( 6 ) .B: و چو اندر مكان نيست .
( 7 ) .CB: ناچار .