تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
شخص كلّى را كه عالم است بيرون از او جسم نيست ، فعل نفس از بيرون او ( اندر او ) آيد . پس ما بدان گفتيم كه نفس كلّى بيرون از اين عالم است كه فعل او از راه حواشى عالم سوى مركز همىآيد . و بدين قول ، معنى آن خواستيم كه نفس كلّى نه اندر عالم است . چه اگر گفتيمى كه اندر عالم است ، گفته بوديمى كه محدود است ، و پيش از اين درست كرده‌ايم « 1 » كه نفس محدود نيست ، بل ( كه ) محدود جسم است و نفس نه جسم است ، هم چنان كه چو فعل‌هاى نفس جزوى از اندرون جسد همى بيرون آيد ، گفتيم كه نفس مردم اندر جسد است و چنان كه چو به نور آفتاب از روى آينهء حرّاقه همى آتشى پديد آيد ، گفتيم كه اندر آن نقطهء ژرفى كه بر روى ( آينهء ) حرّاقه است آتش است و آنجا هيچ آتش نبود ، و ليكن چو آن نقطه علّت پديد آمدن آتش بود از نور آفتاب و آتش از آنجا پديد آمد ، هرچند كه آنجا هيچ آتش نبود و آن نقطه آهن بود از جملهء نقطه‌هاى روى آينه ، مر آتش را بدان نقطه اشارت كرديم به ضرورت ، و جملگى روى آينه و جملگى سطح هوا مر نور آفتاب را اندر تقابل و قبول به محلّ آن نقطهء آينه‌اند بدانچه نور آفتاب از ايشان بازداشته نيست ، و ليكن مر آن فعل را از آفتاب آن يك نقطه آراسته شده است از آينه ، و عقلا [ دانند كه اگر همهء سطح هوا و ] آب و خاك هم چو آن نقطه كز آينه مر پديد آوردن آتش را از نور آفتاب مهيّا شده است مهيّا بودندى ، همهء جوف فلك پرآتش بودى ، و همچنين اگر اصول طبايع آراسته شدندى مر پذيرفتن افعال نفس را ، همهء طبايع اشخاص مردم بودى و اشخاص ديگر حيوان و نبات . پس گفتار ما كه گوييم : نفس اندر جسم نيست ، دعوى ما باشد بدان كه نفس بيرون از جسم است . و چو به برهان درست كرديم كه بيرون از اين جسم كلّى كه عالم است چيزى با مساحت نيست ، گفته باشيم كه آنجا نه جسم است . و نه جسم نفس است كه مر او را به جاى حاجت نيست ، و ليكن مر سخن را اندر اين باب ميدان تنگ است و گوينده نتواند كه مر
هامش
( 1 ) .C: كرديم .