نيست . چه اگر بيرون از هر جسمى ديگر جسمى بودى ، جسم نامتناهى بودى و متحرّك نبودى ، و جسم متناهى است و حركت مستدير كه بر افلاك مستولى است بر تناهى اين جسم كلّى دليل است . پس اگر مر كسى را ظنّ اوفتد « 1 » كه بيرون از اين جسم كه به حركت استدارت متحرّك است چيزى است [ كه مر او را مساحتى است « 2 » ، ببايد ] دانستن كه آن چيز نفس نيست و بيرون از اين جوهر با عظم گردنده چيزى ديگر با عظم نيست ، از بهر آنكه آنچه مر او را عظم باشد جسم باشد . و اگر بيرون از اين دايرهء متحرّك عظمى بودى ، واجب آمدى كه ( آن ) عظم متحرّك بودى ، بدان سبب كه گفتيم كه ساكن از جسم كلّى آن نقطه است كه مركز عالم است و بس « 3 » ( و « 4 » ) هر جزوى كه از جسم از آن مركز دور تر است ، حركت او بيشتر است . پس از حكم مشاهده بايستى كه آن عظم كه بيرون از فلك است ، متحرّكتر از افلاك بودى و اگر آن عظم متحرّك بودى ، حركتش دائم بودى و حركت دائم جز به استدارت نباشد . و اگر آن عظم متحرّك بودى به حركت استدارت ، حركت افلاك پديد نيامدى ، از بهر آنكه حركت از جسم متحرّك به جدا شدن او پديد آيد از جز عظم خويش . پس حركت اين جسم مستدير همى گواهى دهد كه فلك به عظم خويش ( از جز ذات و عظم خويش ) جداست . و چو ذات او با عظم است ، جز ذات او كه به عظم خويش از آن جداست جز با عظم است و جز با عظم ، نفس است . و نيز چو نفس بر جسم مستولى است به تصرّف اندر او و به تحريك مر او را ، و هر دايرهاى از دواير فلك بر آنكه فرود از اوست مستولى است به تصرّف اندر او و به تحريك مر او را ، لازم آيد كه نفس بر عالم جسم محيط است - احاطت نفس جزوى بر شخص خويش - و ليكن چو مر اين ( نفس « 5 » ) جزوى را بيرون از او جسم است ، فعل از اندرون همى بيرون شود ، و چو مر اين
هامش
( 1 ) .C: افتد .
( 2 ) .B: + پس .
( 3 ) .B: پس .
( 4 ) .CBA: - و . / تصحيح قياسى /
( 5 ) .B: - نفس .