تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
كرديم كه آنجا نفس كلّى است ، كه ما مر نفس را به ظهور فعل او شناخته‌ايم ، چنان كه ( چو ) از اشخاص حركت به ارادت و سخن گفتن و جز آن ديديم ( و ) جز بر شخص مردم بر شخصى ديگر اين فعل‌ها نيافتيم - چو سنگى و چوبى و جز آن - ، دانستيم كه اين افعال از اين يك شخص به چيزى همى پديد آيد كه آن چيز مر آن ديگر شخص را نيست . آنگاه ما مر آن چيز را كز اين شخص به دو افعال و حركات آمد ، نفس گفتيم و بدانستيم كه اين چيز نه جسم است و چو نه جسم است ، با عظم نيست ، و ليكن جسد مردم مر نفس او « 1 » را بر مثال مكان است بدان روى كه تمامى فعل‌هاى نفس جزوى همى از او پديد آيد . و اندر اين مكان مر او را دست‌افزارهاست كه او بدان هر يكى « 2 » فعلى كند ، چنان كه چشم مر او را آلتى است كه او بدان مر الوان و اشكال و حركت و سكون ( و ) اوضاع اجسام را اندر يابد و گوش مر او را آلتى است كه او بدان مر آوازها را اندر يابد ، پس دل نيز مر او را آلتى است كه او مر قوّت زندگى را بدين آلت به ديگر جزوهاى اين مكان خويش فرستد ، چنان كه زبان مر او را آلتى است كه خاص فعل او - كه آن نطق است - از او بدين آلت پديد آيد وز دو قسم مغز سر ، پيشين قسم مر او را آلتى است كه قوّت متخيّلهء او كار بدان آلت كند و سپسين قسم از مغز سر مر او را آلتى است كه قوّت حافظهء او اندر نگاهداشت صورت‌هاى جسمى علمى كار بدان آلت كند . و ( چو ) حال اين است كه ما همى به هر آلتى از نفس فعلى يابيم ، ظاهر است كه نفس از اين شخص اندر مكانى جز مكانى ديگر نيست . و چو اندر مكانى ( نيست ، ) لازم آيد كه محدود نيست به ذات خويش ، از بهر آنكه محدود جسم است . و چو محدود نيست ، اندر جسم نيست ، از بهر آنكه اگر اندر جسم بودى محدود بودى . و چو محدود نيست ، مر او را طول و عرض و عمق نيست ، از بهر آنكه اين سه چيز حدّهاى جسم‌اند . و چو چيزى بيرون از حدّ خويش نباشد ، پس بيرون از جسم حدود جسم نيست و چو آنجا حدود جسم نيست ، آنجا جسم
هامش
( 1 ) .B: - او . ( 2 ) .C: او به هر يكى از آن .