گفته شود از آن معدن ، نه بدان كه واجب آيد كه نفس اندر موضعى باشد از جسد و ديگر موضعى از او خالى باشد ، چه اگر چنين باشد ، آن موضع كه از او خالى باشد مرده باشد ، چو سرهاى موى و ناخن كه چو مر آن را ببريم از آن دردى به ما نرسد .
و ليكن مكان به حقيقت آن نقطه است كه مركز عالم است كه اندر او آن جزو خاك نامتجزّى است . و هرچه از آن نقطه سوى حاشيت نزديكتر است ، نه به مكان نزديكتر است . و سطح بيرونى از دايرهء عالم پيوسته نه مكان و نه جسم است ، و نه مكان و نه متمكّن نفس است . از آن است كه آنچه از جسم به نفس نزديكتر است فعل او بيشتر است ، چنين كه چو از جسد مردم دل به عنايت نفس جزوى مخصوص [ است ، حركت كلّى اندر اين تركيب مر او ] راست كه هميشه همىجنبد ، و چو دل بيارامد جملگى اعضاى رئيسه بيارامد . و چو حركت اندر جسد مر دل راست فعل مر او راست ، از بهر آنكه حركت فعل است به حقيقت . و دليل بر درستى اين قول كه گفتيم : مكان به حقيقت از اين عالم آن نقطه است كه او ميانهء عالم است و اندر آن نقطه از خاك يك جزو است و ديگر اجزاى جسم كه به گرد آن جزو اندر است همه اندر نه مكاناند ، آن است كه معلوم است كه آنچه اندر مكان باشد متحرّك نباشد ، چنان كه آنچه نه اندر مكان باشد متحرّك باشد سوى مكان ، و مر اهل صناعت هندسه را و علماى صناعت تنجيم را ظاهر است كه از جملگى اين جسم كلّى آن يك جزو است از خاك كه ( او ) اندر ميانهء « 1 » نقطهء عالم است كه متحرّك نيست و ديگر همه جزوهاى عالم جسمى به كلّيت تكيه بر آن جزو دارند و همه متحرّكاناند ، و چو همهء جزوهاى عالم متحرّكاند ، درست شده است كه حركت ايشان بدان است كه اندر مكان نيستند ، چنان كه چو اين يك جزو اندر مكان است ساكن است و مر همهء گرانىهاى اين جسم را برگرفته است . و گوييم اندر تأكيد اين قول كه گفتيم : بيرون از اين عالم چيز با عظم نيست و اشارت
هامش
( 1 ) .B: ميان يكى ؛C: ميانگى .