جوهرى هست و جوهرى كه آن جز مكان و جسم است نفس است ، ظنّش اوفتد « 1 » كه نفس جسم است و عالم اندر جوف اوست ، چنان كه ظنّش چنان است كه بيرون از اين عالم گشادگى است و هواى فراخ . و اگر نه آن است كه اين ظن مردم را بدان همىاوفتد « 2 » كه تا بود مر جسد خويش را - كه آن نزديكتر جسمى بود به دو - اندر ميان هوا ديد ، چرا ظن همى « 3 » نبرد كه بيرون از اين عالم خاك يا آب « 4 » يا آتش است كه هر يكى از اين سه قسم جسم نيز همى خواهراناند مر هوا را ؟ و هر كه را گويند كه « 5 » بيرون از اين عالم خلاست - اعنى جاى تهى است - بپذيرد و ظنّش اندر معنى اين نام « 6 » سوى هوا شتابد و همىننگرد كه چو هوا يك جزو است از اجزاى اين جسم كلّى ، بودن افلاك با آنچه اندر اوست اندر ميان هوا سزاوارتر از آن « 7 » نيست كه بودن آن است اندر جزوى ديگر از اجزاى عالم چو آب و آتش و جز آن . پس چرا همى روا ندارد كه بيرون از افلاك آب باشد و روا دارد كه هوا باشد ، اگر نه آن است كه علّت تصوّر او مر اين حال را يافتن [ اوست هميشه مر جسد ] خويش را اندر ميان هوا نه اندر ميان خاك يا آب « 8 » ؟
و چو مر اين حال را تقرير كرديم ، گوييم كه صورت جسد مردم بر عكس صورت عالم است ، اعنى كه آنچه اندر صورت عالم زبر است ، اندر جسد مردم زير است و آنچه اندر جسد مردم به ميانهء اوست ، اندر جسد عالم به كرانهء اوست .
نبينى كه ساق پاى مردم كه ( فروتر جايى ) از جسد اوست ، منسوب است به زحل كه برتر جاى است از عالم و مغز سر مردم كه به برتر جاى است از جسد او ، منسوب است به ماه كه فروتر جاى است از افلاك ؟ و چون حال اين است و جاى نفس جزوى اندر جسد مردم دل است كه اندر ميانهء تركيب اوست و عنايتهاى
هامش
( 1 ) .C: افتد .
( 2 ) .CA: افتد .
( 3 ) .B: همى ظن .
( 4 ) .BA: + است .
( 5 ) .BA: - كه .
( 6 ) .C: اندر اين معنى .
( 7 ) .C: اين .
( 8 ) .C: آب يا خاك .