تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
آنگاه گوييم كه مر مكلّفى را كه ميان دو مخالف الفت تواند دادن ، اندر فراز آوردن ايشان به هم غرضى باشد كه آن غرض مر او را جز به تأليف ميان اين دو مخالف حاصل نشود ، چنان كه چو خواست كه دو جوهر باشد - يكى از وى محاط چو خاك و ديگر محيط چو آتش - اندر يكى از آن مر خشكى را با سردى الفت داد و اندر ديگرى از آن مر خشكى را با گرمى الفت داد تا چو اين دو ضدّ - اعنى گرمى و سردى - از يكديگر دور شدند ، اين يك ميانجى مر ايشان را فراز هم كشيد و يكى محاط گشت چو خاك و ديگر محيط گشت چو آتش . آنگاه گوييم كه غرض مؤلّف از تأليف به ميان اين دو جوهر از سه روى بيرون نباشد : يا آن باشد كه خواهد كه مر هر يكى را از اين دو مخالف بهتر از آن كند كه هستند ، يا خواهد كه هر يكى بر حال خويش بمانند ، يا خواهد كه هر يكى خسيس‌تر از آن شود كه هستند . و چو همىبينيم كه اين جوهر محسوس - كه جسم است - بدين تأليف جمال و بها گيرد و رونق و حركات يافته است و پيش از اين تأليف مر او را اين معنىها نبوده است ، ظاهر شده است كه غرض « 1 » مؤلّف نه آن است تا هر يكى از اين دو جوهر بر حال خويش بمانند ، و نه نيز « 2 » آن است تا هر يكى خسيس‌تر از آن شوند كه هستند يا بودستند . پس بماند آنكه غرض مؤلّف اين مؤلّف كه مردم است ( از اين تأليف ) كه ميان جسم و نفس داده است اندر تركيب او ، آن است تا هر يكى ( از ايشان ) بهتر از آن شوند كه هستند . و بدين شرح ظاهر شد كه مؤلّف اين دو جوهر مخالف حكيم است ، از بهر آنكه بهتر كردن مر چيزى را از آنكه باشد از حكمت است . آنگاه گوييم كز اين دو جوهر كه تركيب مردم از اوست ، يك جزو از كلّ جسم ( آمده ) است و يك جزو از كلّ نفس ، تا از دو جزو اين دو عالم كز او يكى فاعل است و ديگر منفعل است ، عالمى متوسّط پديد آمده است كه فاعل اندر او با
هامش
( 1 ) .BA: + از . ( 2 ) .C: نيز نه .