تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
منفعل متّحد است ، و آن مردم است كه به نفس از عالم علوى است و بر اين عالم به علم محيط است ، و به جسد از عالم سفلى است و اندر اين عالم به ذات محاط است . و تقوّى و استظهار اين جزو كز اين عالم فرودين اندر اين مركّب است كه مردم است به كلّ خويش و يارى دادن اين كلّ « 1 » مر او را و مظاهرت كردن و هر جوهرى از اين جزو جسمى اندر اين تركيب بر حركت خويش ثابت بودن ، گواهان عدول‌اند بر آنكه آن جزو ديگر كز عالم برين اندر اين مركّب است كه مردم است ، نيز به كلّ خويش پيوسته است وز او قوّت و يارى يابنده است ، و آن كلّ نيز مر اين جزو را مظاهرت‌كننده است . و آن كلّ از ( اين ) علم عظيم لذّت يابنده است ، بر مثال اين جزو از اين عمل جزوى ، و مر حكمت را جوينده است ، بر مثال اين جزو بىهيچ تفاوتى . [ و نيز اين جزو كز جسم اندر ] تركيب مردم زير تصرّف اوست وز نفس بدين تصرّف بها و جمال و زيب و زينت يافته است ، گواست بر آنكه زينت و بها و جمال و رونق آنچه از اين جسم كلّى مر او راست ، زينت و بها و جمال و رونق از تصرّف نفس كلّى است اندر او ، و آنچه از اين جسم كلّى از بها و جمال و رونق نفس كلّى بىنصيب مانده است - از ريگ و سنگ و شوره و جز آن - بر مثال چيزهايى است كز عنايت نفس جزوى اندر جسد مردم بىنصيب مانده است - چو موى و ناخن و ريم گوش و آب بينى و جز آن از فضلات طعام و شراب - ، و اندر آن تنقيت عالم بزرگ است ، چنان كه اندر اين تنقيت عالم خرد است برابر . و پس از آن گوييم كه چو درست است « 2 » كه نفس نه جسم است - چنان كه پيش از اين اندر اين معنى سخن گفتيم - و اندر جسم پديد آينده است ، واجب آيد كه نه اندر مكان است و چو نه اندر مكان است ، نه از مكان همىآيد . و چو از كلّ خويش همىآيد به رويى و نه از مكان همىآيد به ديگر روى ، لازم آيد كه كلّ نفس نه اندر مكان است . و چو نفوس نباتى و حيوانى بر مركز ( عالم كه زمين است پديد آينده است پس از آنكه پديد آينده نبوده است ، لازم آيد كه اين نفوس اندر اين مركز ) از
هامش
( 1 ) .BA: + او . ( 2 ) .A: كرديم .