ايتلاف مر ايشان را به قهر است نه به طبع . و برهان بر درستى اين قول آن است كه گوييم : گرمى با سردى ضدّانند بىشكى ، اگر الفت خشكى با يكى از اين دو ضدّ به طبع است ، واجب آيد كه الفت او با آن ديگر ضدّ به قهر باشد ، و روا نباشد كه يك چيز با دو ضدّ به طبع موافق باشد ، اعنى اگر طبع خشكى موافق گرمى باشد لازم آيد كه مخالف سردى باشد كه ضدّ موافق اوست و ضدّ موافق چيز ضدّ چيز باشد . و چو درست كرديم كه ايتلاف خشكى با سردى به قسر است ، لازم آيد كه ايتلاف او با ضدّ سردى كه آن گرمى است نيز نه به طبع باشد ، از بهر آنكه ساختگى خشكى با سردى اندر خاك همان ساختگى است كه مر خشكى راست با گرمى اندر آتش بىهيچ تفاوتى . پس اگر خصم ما گويد كه ( چو « 1 » ) درست كردى كه ساختگى خشكى با سردى به قهر است ، اقرار كرده باشى كه ساختگى خشكى با گرمى به طبع است ، از بهر آنكه گرمى ضدّ سردى است و هرچه با ضدّى به قهر سازد با ديگر ضدّ به طبع سازد ، ما او را گوييم كز اين چهار مفردات دو ضدّاناند چو گرمى [ و سردى و چو ترى و ] خشكى ( و ) دو مخالفانند چو گرمى با خشكى و چو سردى با ترى ، و دعوى تو اندر ( ايتلاف ) ايشان به طبع بر اقتضابى است بىبرهان و چو بر آن اقتضاب همىرويم به برهان ، همى درست شود كه آن اقتضاب درست شده است ، چنان كه ظاهر كرديم و گفتيم كه اگر ايتلاف خشكى با گرمى به طبع است ، لازم آيد كه ايتلاف ( او « 2 » ) با سردى به قهر است ، و اين برهان همى باطل كند مر آن اقتضاب را . و چو بر اين قول منطقى لازم آيد « 3 » كه ايتلاف خشكى با سردى به قهر است ، اگر مر اين قول را بر عكس گوييم كه اگر « 4 » ايتلاف خشكى با سردى به طبع است لازم آيد كه ايتلاف خشكى با گرمى به قهر باشد ، همان حكم واجب آيد بر اين مقدّمات شرطى . پس درست كرديم كه ايتلاف ميان مفردات طبايع اندر اقسام جسم به قهر است نه به طبع البتّه .
هامش
( 1 ) .CBA: - چو . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .C: - او .
( 3 ) .B: آمد .
( 4 ) .BA: اندر .