تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
بود » بيرون شدن گرفت و هميشه - اعنى به همه مدّت خويش - ايستادن او بر حال هستى بود و هرچند كه حال هستى بر او همىگذرد ، بر عقب آن حالى ديگر همىآيد كه نام اين « 1 » حال « هست » است . و چو حال اين است و ما مر عالم را نه بدان همى موجود گوييم كه او پيش از اين بوده است و نيز نه بدان همىگوييمش كه پس از اين همىخواهد بودن ، بل ( كه ) مر او را موجود بدان همىگوييم كه او هميشه به مدّت خويش اندر زير آن حال آينده است كه آن اكنون نام است ، اين حال دليل است بر آنكه غرض صانع حكيم از ايجاد اين ممكن الوجود تحصيل جوهرى است كه آن واجب الوجود باشد . و ايستادن عالم جسمى هميشه بر نقطهء وجوب « 2 » به وجود آن نقطهء اكنون با بىقرارى آن ، دليل است بر آنكه حاصل از وجود ممكن الوجود ، تحصيل واجب الوجودى است جز او . اكنون بايد [ آنكه بدانيم كه ] آن واجب الوجود كه حصول او از اين ممكن الوجود واجب است ، چيست ؟ پس گوييم كه آن جوهرى « 3 » است كه بر اين سرّ پوشيده از آفرينش او همى مطّلع شود و آن نفس مردم است كه اندر جسم حال ( گردنده ) همى به كمال خويش رسد به حكمت و علم ، چنان كه پيش از اين گفتيم . و چو سخن را بدين جاى رسانيديم ، مر محقّقان را نكته‌اى لطيف ياد كنيم . ( نكتهء لطيف ) آن است كه گوييم : معلوم كرديم كه عالم جسمى پيش از آنكه اندر آن وهلت نخستين موجود گشت ، ممكن الوجود بود و پس از ايجاد موجد خويش ، واجب الوجود گشت اندر حال اوّل خويش . و علّت آمدن از محلّ امكان به محلّ وجوب آن بود كه موجد او واجب الوجود است و مر او را خواسته است ، و ممكن الوجود آن باشد كه وجود او روا باشد و نه وجود او نيز روا باشد ، و ليكن چو عالم موجود گشت به ايجاد آن واجب الوجود مريد كه او صانع عالم است ، حكم
هامش
( 1 ) .CB: آن . ( 2 ) .A: واجب . ( 3 ) .A: آن جوهر ( جوهرى ) .