پارهاى بگذرد كه مر فلك و كواكب را اندر پارهاى زمان نبينيم ، به تقدير گوييم كه اين مدّت چندين ساعت باشد از روز ، و مقدّر الاقدار مر حقيقت چندى آن ساعت را دانست ، چنان كه گفت ، قوله :
اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ
« 1 » . و پديد آوردن صانع حكيم مر اين اجسام را بر اين طبايع ، تحريك او بود مر آن را سوى محلهاى آن ، و آن تحريكى قسرى است - هرچند كه مر آن را ( همى ) طبع گويند - چنان كه پيش از اين شرح آن را اندر قولى كه اندر حركت گفتيم ياد كردهايم .
و برهان بر آنكه حركات طبايع قسرى است ، آن است كه بردارندهء مفردات - اعنى گرمى و سردى و ترى و خشكى - يك چيز است بىخلافى ، و حركت اجزاى او از جايى به جايى همى به سبب خلاف مفردات باشد مر يكديگر را ، و نيز طبايع متضادّ را يك جوهر جز به قسر نپذيرد و جزوهاى يك جوهر از جايى به جايى جز به قهر حركت نكند . پس گوييم كه جوهر عالم بىصورت بود اندر ( آن ) اكنون نخستين تا امروز همىگوييم : آن جوهر جسم بود ( و ) از محلّ هستى به محلّ بودگى آمد به گشتن حال بر او . و چو حال اين است ، درست شد كه به هستى از نه هستى آمد و سوى نه هستى شد ، و ليكن نام آن محل كه پيش از هستى داشت « باشد » بود و نام آن محل كه پس از هستى سوى او شد « بود » گشت ، هرچند با اين هر دو نام - اعنى « باشد » و « بود » - نيست است ، ( از بهر آنكه هم چنان كه « باشد » نه هست است ، « بود » نيز نه هست است ، و معنى نه هست نيست است « 2 » . ) پس درست كرديم كه هرچه حال او گردنده است - و آن جسم است - از نيست هست شده است و مر او را هستى نه حقيقت است ، و آنچه حال او گردنده باشد ، اندر راه نيست شدن باشد و اين عاقبت كار جسم است . امّا چو اين ممكن الوجود كه عالم است از محلّ نابودگى - كه نام آن محلّ « باشد » است - واجب الوجود گشته است اندر ( آن ) اكنون نخستين ، پس از آن به گشتن حال سوى « چنين بود » و « چنان
هامش
( 1 ) . الأعراف ( 7 ) : 54 .
( 2 ) .B: - از بهر آنكه . . . است .