فضلى « 1 » نبود و همگى آن شايسته بود مر پذيرفتن طبايع متضادّ را . و چو همگى آن شايستهء طبايع بود - همچنين كه امروز است - و گشتن مفردات طبايع اندر جسم امروز بر درستى اين قول گواست ، واجب آيد كه سردى و خشكى بر آن بعض افتاد از هيولى كه اكنون اندر مركز است - و به افتادن اين ( دو ) طبع مفرد بر آن بعض ، آن بعض سزاوار باشد كه مركز اين دايره باشد و بر جاى خويش بايستد - و سردى و ترى بر آن بعض افتاد از اين جوهر كه برتر از او بود و گرمى و ترى بر آن افتاد « 2 » كه برتر از او بود و گرمى و خشكى بر آن بعض كه برتر از آن بود ، بل ( كه ) برترى و فروترى به سبب پديد آمدن اين طبع پديد آمدند اندر اين جوهر كه پذيراى آن بود ، و اشكال افلاك و ستارگان پس از آن طبايع كه اندر آن محل بر آن جوهر افتادند پديد آمدند .
و چو حالها بر جوهر بگشت بدانچه شكل پذيرفت ، مر آن را مدّتى زمانى لازم آمد « 3 » گفتن به تقدير ، به سبب حركتى كه اندر اقسام جسم پديد آمد هم اندر محلهاى خويش ، چنين كه امروز است كه جزوهاى خاك به جملگى سوى مركز عالم متحرّك است به طبع - هرچند كه عامّهء خلق مر آن را همى ساكن پندارند - وز حاشيت عالم گريزنده است و جزوهاى آب بر جزوهاى خاك تكيه كرده است و همى بر او « 4 » گرايد به سوى مركز و جزوهاى هوا بر جزوهاى آب تكيه كرده است و همىگريزد به طبع از فروشدن به آب ، چنان كه پيش از اين اندر اين كتاب ياد كرديم . و حركات « 5 » اندر طبايع موجود است وز آغاز پديد آمدن حركت اندر اقسام ( جسم ) به سبب پديد آمدن طبايع اندر آن تا به هنگام راست شدن صورت عالمى ، ناچاره مدّتى بود و حركات طباعى اين اقسام « 6 » اندر مكانهاى خويش اجزاى آن مدّت بود - هرچند كه هنوز شب و روز نبود - ، چنان كه اگر بر ما از زمان
هامش
( 1 ) .CB: فضل .
( 2 ) .CB: - افتاد .
( 3 ) .CB: آيد .
( 4 ) .C: فرو ( بر او ) .
( 5 ) .A: حركت .
( 6 ) .C: اجسام .