و چو مقهورى جسم ثابت كرديم ، لازم آيد كه حال او متحوّل باشد به خاصه ، چو وجود او از اصل به تحويل بوده است از حال نيستى به حال هستى و از حال بىصورتى به حال صورت . پس بدين شرح ظاهر كرديم كه همهء جسمانيّات هستىهااند كه نيستى بر دو طرف آن ايستاده است ، چنين كه همىبينيم كه حال حاضر بر آن همىگذرد و بوده همىشود . و اين حال جزوى كه بر جسمانيّات گذرنده است و هر نابودهاى هست همىشود از آن و هر هستى بوده همىشود به گشتن حال حاضر بر او كه آن اكنون نام است ، دليل است بر آنكه همچنين بوده است حال كلّى جسم ، اعنى واجب آيد كه جسم به كليّت خويش به آغاز بودش اندر اكنونى اوفتاده « 1 » است كه پيش از آن مر او را اكنونى نبوده است و آن آغاز آمدن او بوده است به كليّت خويش از محلّ « باشد » به محلّ « هست » تا مر جزويّات او را امروز حال اين است كه همىبينيم و گفتيم ، اعنى كه هرچه همىبودش يابد از جزويّات ، ( به ) آغاز اندر اكنون نخستين اوفتد « 2 » تا اكنونها به زيادت پذيرفتن و باليدن او سپس از آنكه اكنون نخستين برگذشتن گيرد . و چو درست كرديم كه جسم به كليّت خويش از محلّ « باشد » اندر حيّز « هست » آمده است ، ناچاره « 3 » سوى « بود » همى بيرون خواهد شدن و نيست شود . و رفتن جزويّات او بر اين منهاج ، بر درستى اين قول برهان است . و نيز ظاهر شد بدين ( شرح « 4 » ) كه اين هست كه نيستىاش « 5 » بر دو طرف او ايستاده است ، اندر اين محل به ذات خويش نيامده است ، از بهر آنكه چيز از نيستى به هستى جز به فعل نيايد . و چو درست كرديم كه اين « هست » هست نبود ، روا نباشد كه مر او را كه به ذات هستى ندارد فعل باشد . پس مر جسم را هست كنندهاى لازم است كه ( او ) واجب الوجود است ابد الآبدين ، نه بودنى ( كه ) شايد گفتن مر او را ( كه ) نبود البتّه ، از بهر
هامش
( 1 ) .CA: افتاده .
( 2 ) .C: افتد .
( 3 ) .C: ناچار .
( 4 ) .B: - شرح .
( 5 ) .CB: نيستش .