متعلّق باشد كه مر او را دو فعل متضادّ باشد - چو خواست و ناخواست و نفى و اثبات و ايجاد و اعدام - سزاوار باشد كه گوييم : او ميانجى است ميان وجود و عدم . و آنچه بودش او ممكن است ، اندر زمان حاضر نيست و آنچه از جسمانيّات واجب الوجود است ، چو مر حال حاضر او را هيچ ثباتى نيست « 1 » ، اكنونها بر او پس يكديگر رونده است « 2 » به شتاب . و هر اكنونى كه از هستگى به بودگى همىشود ، هستىهاى او همه بوده ( همى ) شود و بوده نيز نيست است ، چنان كه شرح آن پيش از اين گفتيم . و هر اكنونى كه آن نام جزو زمانى است ، چيزى نيست مگر حال حاضر جسم ، و بىثباتى او بدان است كه جسم متحوّل الاحوال است و تحريك كلّى بر او مسلّط است بدانچه ايجاد او از نيست بوده است و اجزاى او مقهور است .
و دليل بر مقهورى جسم آن است كه همه يك جوهر است و اجزاى او همه اندر مكانهاى مختلف ايستادهاند ، چه به سبب طبايع مختلف كه يافتهاند ، چنان كه طبع بعضى از جسم گرم و خشك است و بر حاشيت عالم ايستاده است و طبع بعضى از او سرد و خشك است و اندر مركز عالم ايستاده است و قسمتهاى ديگر از آن نيز به حكم آن طبايع كه يافتهاند اندر محلهاى ( سزاوار خويش ايستادهاند ، و چه بدان كه جزوهاى هر قسمى از اين اقسام با آنكه همه بر يك طبيعتاند اندر محلهاى ) مختلف اوفتادهاند ، چنان كه از آتش كه او گرم و خشك است و همگى او مر حاشيت عالم را همىجويد تا از مركز عالم ( همى ) گريزد ، بعضى بر سطح بيرونى است از كرهء خويش كه آن همى ( مر ) فلك را بساود و بعضى اندر سطح اندرونى است از كرهء خويش كه ( آن ) همى دايرهء هوا را بساود و بعضى از او اندر اين دو ميانه است و محلهاى ايشان مختلف است . و جزوهاى آتش همه به يك طبعاند و حركت جزوهايى كه طبع ايشان يكى باشد ، سوى محلهاى مختلف نباشد و اندر محلهاى مختلف جز به قهر قاهرى نايستد .
هامش
( 1 ) .CBA: + و . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .A: مىروند ( رونده است ) .