- تعالى جدّه - به حقيقت اوفتيده « 1 » نيست و آنچه از در « باشد » اندر [ نيايد ] و بر « هستى » نگذرد ، مر او را « بوده » نگويند ، چنان كه بيان آن كرديم . پس پيدا شد كه روا نيست گفتن كه خداى بود ، جز بر سبيل مجاز و عادت گفتار عامّه كه ( قرآن ) بر آن رفته است .
و چو اين حال مقرّر است ، گوييم كه چو درست كرديم كه هر بودهاى هست بوده است و نقطهء اكنونها بر او گذشته [ است ] تا امروز او را همىگوييم : بوده است - چنين كه همىگوييم : سقراط بوده است ، يا اين عالم پيش از اين « 2 » ( ساعت ) كه ما اندر اوييم بوده است - و روا نيست كه آنچه اكنونها ( بر او ) به گشتن حال او ( نگذشته ) باشد مر او را « بوده » گويند ، لازم آيد كه آغاز اكنونها به جملگى اكنونى بوده است كه پيش از آن هيچ اكنونى نبوده است البتّه ، و اين جوهر حال گردنده - كه جسم است - اندر اكنونى حاصل شده است كه مر آن اكنون را هيچ گذشتگى نبوده است البتّه . و آن اكنون نخستين كه آغاز حركت مكانى از او بوده است ، آغاز و ابتداى زمانى بوده است كه گذشته است و اين اكنون كه ما اندر اوييم ، انجام زمان گذشته است ، بل ( كه ) زمان جز گذشته ( خود ) چيزى نيست و ناآمده را از او وجود نيست « 3 » . و زمان بر مثال خطّى است و هر اكنونى از او بر مثال نقطه است و تركيب زمان از اكنونهاى متواتر است ، چنان كه تركيب خط از نقطههاست . و آغاز و انجام خط دو نقطه است : يكى آنكه كشيدگى خط از او گشته است و ديگر آنكه كشيدگى خط بر او ايستاده است . و ( از « 4 » ) زمان چيزى هست نيست ، مگر آن نقطهء نامتجزّى كه نام او اكنون است مر حاضران او را ، چنان كه از خط چيزى اندر گذرا نيست ، مگر آن نقطه كه كشيدگى خط بر او توقّف كرده است .
و آنچه همى نام بر او اوفتد « 5 » از زمان بودنى ، عينى موجود نيست ، چنان كه خط
هامش
( 1 ) .CB: آينده .
( 2 ) .A: آن .
( 3 ) .BA: و ناآمده از او خود چيزى نيست .
( 4 ) .C: - از .
( 5 ) .CA: افتد .