و آنچه از نيستى به هستى آمد ، مر او را هست كنندهاى لازم آيد كه او از محلّ « باشد » باشد و امكان اندر هستى و وجوب او نيامده باشد ، چنان كه اندر هستى مرغ و هست كردن او گفتيم مر آن مرغ را كه اندر خايه اندر محل امكان است ، از بهر آنكه اگر هست كنندهاى باشد كه جسم است ، اندر محلّ « باشد » بوده باشد - اعنى روزى ممكن الوجود بوده باشد - ( و ) مر او را نيز هست كنندهاى بايد كه از محلّ « باشد » سوى حيّز « هست » بيرون آورده باشدش . پس درست كرديم كه مر جسم را كه حال هستى بر او همى ( گذرد و ) بوده همىشود و اندر منزلت هستى از محلّ « باشد » همىآيد ، هست كنندهاى هست كه او نه جسم است و چو نه جسم است ، اندر محلّ « باشد » نبوده است و چو اندر محلّ « باشد » نبوده است ، اندر منزلت « بود » نشود البتّه ، بدانچه هستى از او نگذرد ، از بهر آنكه بوده نشده است چو چيزهاى جسمانى ، بل ( كه ) هست است ابد الآبدين و دهر الدّاهرين .
آنگاه گوييم « 1 » - چو درست كرديم كه هر بودهاى اندر محلّ « هست » بوده است و اندر حيّز هستى از محلّ « باشد » آمده است و امروز همين حال موجود است - كه آنچه اندر محلّ « باشد » است ، اندر منزلت امكان است و آنچه اندر منزلت امكان باشد ، حدّ او آن باشد كه روا باشد كه هست شود و روا باشد كه هست نشود ، از بهر آنكه ممكن الوجود ميانجى باشد ميان هستى و نيستى كه او را وجوب و امتناع گويند منطقيان . بر مثال درختى كه اندر دانهء خرما به حدّ امكان باشد كه اگر مر او را به خاك و آب سپارند - چنان كه ببايد - از او درختى بيايد و اگر اشترى « 2 » مر او را بخورد آن از او به وجود نيايد ، ( نه ) چو درختى كه حاصل است و واجب الوجود است . وز بهر آن چنين است كه ممكن الوجود اندر حدّ قوّت است و آنچه اندر حدّ قوّت باشد ، آمدن او از آن قوّت به فعل خويش به واجب الوجودى باشد كه مر او را خواست و ناخواست باشد . و آنچه بيرون آمدن ( او ) از حدّ قوّت - كه آن امكان الوجود است - به حدّ ( فعل ) - كه او وجوب الوجود است - به چيزى ديگر
هامش
( 1 ) .CBA: + كه . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .A: شترى .