هستى نيامد ، به منزلت « بود » نرسيد . و چو به هستى نرسيده بود ، آن چيز در محلّ « باشد » بود بدانچه بودنى بود ، و آنچه مر او را اندر محلّ « باشد » بود « 1 » است موجود نيست مگر به حدّ امكان ، چنان كه گوييم : مر اين درخت را بارى باشد . و آنچه بودش او اندر حدّ امكان باشد ، به هستى نتواند آمدن ( مگر ) به كه آن هست باشد - اعنى وجود او واجب باشد نه ممكن باشد « 2 » ، اعنى بودنى نباشد - تا مر آن چيز را كه اندر محلّ « باشد » است به محلّ « هست » آرد تا چو حال گردنده بر او بگذرد از حيّز هستى سوى محلّ « بود » شود .
و آن « هست » كه او واجب الوجود باشد و مر ممكن الوجود را واجب الوجود گرداند ، اگر او از محلّ امكان الوجود اندر حيّز وجوب الوجود آمده باشد ، به محلّ امتناع الوجود رسد . بر مثال مرغى كه امروز هست ( و ) واجب الوجود است و مر مرغى ديگر را كه اندر خايه هست ( و ) به منزلت ممكن الوجود است ( همى اندر حيّز هست آرد كه آن وجوب الوجود است ، ) لاجرم آن مرغ به آخر كار خويش اندر محلّ « بود » شود و ممتنع الوجود گردد ، از بهر آنكه آن مرغ نيز از محلّ امكان الوجود اندر منزلت وجوب الوجود آمده بود ، چنان كه گفتيم . و اگر آن چيز كه ممكن الوجود را همى واجب الوجود گرداند ، از محلّ ممكن الوجود اندر منزلت واجب الوجود نيامده است ، روا نيست كه ( او ) ممتنع الوجود شود البتّه و بر او حكم « بودگى » ( به حقيقت ) نيفتد ، چنان كه حكم « باشدى » نيز بر او نيفتاده است ، از بهر آنكه اين دو حال - اعنى « بود » و « باشد » - بر دو طرف « هست » ايستادهاند . و بدين شرح ظاهر شد كه آنچه بوده است ، بر هستى گذشته است وز در « باشد » اندر آمده است و به گشتن حال هستى ( از او ) نام « بود » بر او اوفتاده « 3 » است وز او جز حديثى نمانده است ( و ذات او حديثى گشته است ) ، چنان كه خداى تعالى همىگويد ، قوله :
فَجَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّ فِي ذلِكَ
هامش
( 1 ) . / « بود » مصدر مرخّم است ، بدين معنا كه : آنچه بودن او اندر محلّ « باشد » است . /
( 2 ) .CB: - باشد .
( 3 ) .A: افتاده .