پيوستن اوست به جسم ( و ) تا نفس به جسم نپيوندد ، مر او را وجود نباشد ، چنان كه پيش از اين گفتيم اندر اين كتاب . و چو ظاهر است كه نفس ينبوع الحركات است و حقيقت حركت فعل است اندر جسم نه اندر چيزى [ ديگر ، ] و اگر نفس نه محرّك « 1 » ( باشد « 2 » ، نه ) نفس باشد ، جسم كه او قابل الحركات است علّت تمامى نفس باشد . و جسم بدين روى صورتى باشد از [ صورتهاى ] نفس كه از نفس جز بدان صورت اين ( فعل ) كه حركت است نيايد ، هم چنان كه هوا بر اين تقدير صورتى است از صورتهاى آتش كز آتش فعل او - كه آن روشنى ( دادن ) و گرم كردن است - جز بدين صورت كه او هواست همىنيايد ، پس هوا صورتى است از صورتهاى آتش . و هر يكى از طبايع نيز صورتى دارد از يار خويش ، پس از صورت ذاتى خويش . نبينى كه هم چنان كه هوا از ذات خويش صورتى دارد به نرمى و زفت ، هوا نيز از آتش و آب و خاك صورتها دارد به جاى دادن مر اشخاص خاكى را ( و ) به جنبانيدن مر آتش را و به راه دادن مر روشنى و گرمى او را اندر خويش كه اگر اين ديگر اجسام نباشد ، از هوا اين افعال « 3 » كه ( از او « 4 » ) اندر ايشان و اندر او بديشان همىآيد ، نيايد ؟ پس ظاهر كرديم كه بدين روى مر طبايع را از يكديگر صورتهاست و جسم مر نفس را صورت است . و به آغاز اين قول گفتيم كه آنچه از او به صورتى فعلى آيد كه جز بدان صورت آن فعل از او نيايد ، مر او را مخصّصى واجب آيد . و چو حال اين است كه نفس جوهرى است و حركت از او جز اندر جسم پديدار « 5 » نيايد ، واجب آيد كه مخصّص نفس به تحريك مخصّص جسم باشد به قبول حركت ، و مر آن مخصّص را به ذات خويش اختصاصى نباشد البتّه . ( و آنچه مر او را به صورتى اختصاصى نباشد كز آن نتواند گذشتن ، مر او را صورت نباشد ) و آنچه مر او را صورت نباشد معلوم نباشد . پس بدين مقدّمات كه ياد
هامش
( 1 ) .A: متحرّك .
( 2 ) .C: - باشد .
( 3 ) .BA: فعل .
( 4 ) .B: - كه از او .
( 5 ) .B: پديد .