طبايع كه مر آن را همى نفس اندر شخص جمع داشت ، پراكنده شوند . و چو بداند كه اين حركت شريفتر مر نفس راست ، بداند كه حركت اجزاى عالم جسمى كه آن قسر است از نفس است ، از بهر آنكه قهر بر مقهور جز به ارادت مريد نيوفتد « 1 » و چو مريد نفس است ، درست شد كه حركت قسرى مر طبايع را از اوست . و بدين شرح ظاهر شد كه آن جوهر كه به حركت مختص است و انواع حركت مر او راست ، نفس است و وجود اين جوهر منفعل كه جسم است ، بر وجود او دليل است . و اندر آفرينش پيداست كه چو حيوان غذاپذير آمد ، نبات غذا دهنده آمد ، و چو غذاپذير سپس از غذا دهنده پديد آمد ، لازم آيد كه حركتپذير سپس از محرّك پديد آمده است ( به « 2 » ) تأخيرى شرفى يا زمانى يا هر دو . ( و ) اختصاص اين جوهر منفعل كه جسم است به قبول حركت و تشكيل ، دليل است بر اختصاص جوهر فاعل به تحريك و تشكيل ، از بهر ( آنكه ) تخصيص جوهرى به پذيرفتن حركت و شكل از مخصّص او مر آن را بدان بىايجاب « 3 » جوهرى مخصّص به تحريك و تشكيل عبث باشد و بارى - سبحانه - از عبث برى است ، چنان كه گفت ، قوله :
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ
« 4 » ، و ديگر جاى گفت ، قوله :
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ
« 5 » .
و چو ظاهر است كه حركات اشخاص حيوان به نفس است ، لازم آيد كه نفس ينبوع الحركات است و حركت مر نفس را صورتى جوهرى است كه اگر آن صورت مر او را نباشد عين او باطل باشد ، چنان كه اندر صورت آتش گفتيم . پس گوييم كه اگر حركتپذير نباشد حركت نباشد ، از بهر آنكه حركت عرضى است كه بردارندهء آن جسم است ، و اگر حركت نباشد نفس نباشد . وز اين دو مقدّمه نتيجه آن آيد كه اگر جسم نباشد نفس نباشد . ( و ) بدين شرح ظاهر شد كه علّت وجود نفس ،
هامش
( 1 ) .CB: نيفتد .
( 2 ) .CBA: - به . / تصحيح قياسى /
( 3 ) .A: ايجاد .
( 4 ) . المؤمنون ( 23 ) : 115 .
( 5 ) . الأنبياء ( 21 ) : 16 .