و چو حال اين است ، گوييم كه از مصوّرات آنچه به برخاستن ( صورت ) او از ( او « 1 » ) عين او باطل شود ، عين او با صورت او وجود يافته است و صفت او مر او را جوهرى است نه عرضى ، اعنى كه چيزى نبوده است ثابت العين تا مر او را بدين صفت كرده آيد ، چو آفتاب و ديگر كواكب و چو افلاك كه جوهر او اندر صورتهاى خويش غرقه شده است . و آنچه وجود جوهر او به ظهور صورت او باشد ، مر جوهر او را بىصورت او وجود نباشد ، چنان كه وجود جسم به وجود طول و عرض و عمق است ، و فعلى كز اين جوهر بدين صورتها همىآيد - و آن از او انفعال است و تشكّل و تصوّر - جز بدين صورتها كه دارد نيايد . پس لازم آيد كه مر اين جوهر را مخصّصى هست كه مر او را بدين صورت مختص كرده است ، از بهر آنكه نه هر جوهرى جسم است . و چو جوهر جسم كه جملگى آن بدين سه صورت متّفق مختص است به چهار قسم است و هر قسمى از آن با آن صورت پيشين يك صورت « 2 » ديگر دارد كز هر يكى بدان صورت دوم كه يافته است همى فعلى آيد به ذات خويش و انفعالى همىپذيرد از يار خويش كه آن فعل و انفعال جز بدان صورت از او و اندر او نيايد ، درست شده است كه مر هر قسمى را از اقسام اين جوهر با صورت اولى او بدين صورتهاى دوم مخصّصى مختص كرده است ، از بهر آنكه همه جسم نه آتش است و نه همه آب است و نه همه هواست و نه همه خاك است . امّا فعلى كه از آتش همىآيد بدان صورت كه دارد ، چو نيرو گرفتن اوست از هوا و چو نفى پذيرفتن اوست از آب و جز آن . و همچنين هوا به صورتى است از نرمى و گشادگى ( كه ) بدان مر آتش را يارى دهد و مر آب را بجنباند و مر بخار را بازندارد از فرو شدن به دو تا آب تلخ و شور به تبخرت اندر او خوش و گوارنده شود و به شكلهاى بسيار مشكّل شود ، اعنى به گرد هر شكل دارى از نبات و حيوان اندر آيد و اندر تجويف همه مجوّفات به شكل جوف او شود و هيچ چيز را از مشكّلات از شكل او بازندارد . و هم اين است حال ديگر
هامش
( 1 ) .C: - او .
( 2 ) .A: يكى صورتى .