قول بيست و سيوم اندر اثبات مخصّص به دلالات مختص
هر چيزى كه معلوم است ، مر او را صورتى است ، از بهر آنكه حدّ علم تصوّر نفس است مر چيز را چنان كه هست ، و آنچه مر او را صورتى نيست معلوم نيست .
و هرچه مر او را صورت است مر او را مصوّرى لازم آيد ، پس واجب آيد كه مبدع حق را صورت نيست به ضرورت ، از بهر آنكه او مصوّر نخستين است . و چارهاى نيست از اثبات مصوّرى كه مر او را صورت نباشد ، از بهر آنكه اگر ( هر ) مصوّرى را صورت باشد ، مصوّران بىنهايت باشند و چو مصوّر بىنهايت باشد ، مصوّر بازپسين پديد نيايد و مصوّر بازپسين پيداست و آن نبات و حيوان است كه با صورت است و ديگرى « 1 » را همى صورت نكند . و چو درست است كه مر مبدع حق را صورت نيست ، درست است كه او - سبحانه - معلوم نيست ، با آنكه « 2 » عقل به ضرورت او را ثابت كند بدانچه اندر ذات خويش همىيابد از اختصاص به صورتى كه بدان مختص است و مر او را از آن گذشتن نيست ، و آنچه به صورتى مخصوص باشد مر او را مخصّصى لازم آيد .
آنگاه گوييم كه هر چيزى كه مر او را صورتى هست كز او بدان صورت فعلى همىآيد كه آن فعل از او جز بدان صورت نيايد ، مر او را مصوّرى لازم است قصدى . و اين قول بدان واجب شد گفتن كه چيزهاست كه مر او را صورتهاست
هامش
( 1 ) .CB: ديگر .
( 2 ) .C: بلكه .