مر مبدع را ابداع نيست ، بل ( كه ) تصوير است ، مر كسى را كه به دو وحى آيد ، وحى كردن نيست ، بل ( كه ) تعليم است . و چنان كه تصوير جز بر چيزى صورتپذير نباشد و اثر به ميان اثركننده و اثرپذير ميانجى باشد ، تعليم نيز جز به قول نباشد و آن رسانيدن علم باشد از راه گفتار به كسى از كسى كه مر آن علم را از راه گفتار نپذيرفته باشد ، و قول آن معلّم اندر علمپذير به منزلت اثر باشد از مؤثّر اندر اثرپذير . و موجودى كه وجود او « 1 » به ميانجى باشد ، ( نه چو ) موجودى ( باشد ) كه وجود او بىميانجى باشد ، از آن است كه مبدع از ابداع عاجز است .
و پيغامبر كه وحى به الهام به دو رسيد ، از الهام دادن مر ديگرى را عاجز است و مر امّت را پيغامبرى نتواند آموختن ، چنان كه مبدع همى مخلوق پديد آرد نه مبدعى ديگر ، بل ( كه ) پيغامبر مهيّاكننده است مر امّت را از بهر پذيرفتن وحى بر اندازهء تهيّؤى « 2 » ايشان مر آن را تا شايسته شوند مر عنايت الهى را كه آن وحى و الهام است . و هر كه از امّت مر نفس خويش را به پرهيز و ( به ) تعبّد و به علم بزدايد ، عنايت الهى سوى او گرايد . و اندر يافتن جويندگان علم مر اشارتها و رمزها را كه اندر كتاب خداى است به صفوت ذهن و ذكاى خويش ، دليل پيوسته شدن عنايت الهى است بديشان تا يكى از ايشان بدان جاى رسد كه مر نبشتههاى الهى را از آفرينش بر تواند خواندن و او پيغامبر خداى باشد به خلق .
پس گوييم كه مر نفس را اعتدال اجزاى طبايع تا بدان پيوسته شود نخست عليقتى است از علايق كه وجود او حقيقى بدان خواهد بودن ، بعد از آنكه وجود او به امكان است اندر آن نفس ابداعى كه مر آن را منزلت كلّى است بر جزويّات اين جواهر ، و حواس ظاهر و باطن و معلّمان الهامى و تعليمى و نبشتههاى الهى و بشرى همه ميانجياناند ميان او و ميان مبدع حق تا به كمال خويش رسد . و اگر كسى جز چنين تصوّر كند و گمان برد كه ممكن بود كه نفس جز بدين ترتيب و
هامش
( 1 ) .C: + از موجد .
( 2 ) .CB: مهيّايى .