تعالى ، و مجهول و معدوم است بدانچه عينى نيست كه اشارت پذيرد .
امّا ببايد دانستن كه ايجاد حق ابداع است و آن خاص فعل بارى است و آن فعلى است بىهيچ آلتى و ميانجىيى ، از آنچه آن فعل بر چيزى نيفتاده است و فعلى كه آن بر چيزى اوفتد « 1 » به آلت و ميانجى باشد و ز مبدّعات باشد ، نه از مبدع حق باشد . و ايجاد نفوس جزوى از نفس كلّى به ميانجى جسم است و رسيدن نفس جزوى به علم « 2 » محسوسات به ميانجى حواس ظاهر است و محسوسات مر او را بر معقولات دليل است و حواس باطن مر او را آلت است بر اندر يافتن مر آن را و بىاين ميانجى نفس جزوى به كمال علمى نرسد . و رسيدن او به كمال علمى ماننده شدن اوست به علم به صانع خويش ، و ماننده شدن مصنوع به صانع خويش جز به يارى صانعى كه آن برتر از هر دو باشد ، نباشد ، چنان كه نفس جزوى همىمانند كلّ خويش ( شود ) به يارى عقل كه او اثر بارى است و برتر از نفس كلّى است . و صانعى كه برتر از او صانعى نيست ، مصنوع او مانند او نباشد ، بل ( كه ) به غايت كمال فرودينان باشد ، چنان كه عقل به غايت كمال است از نفس و آنچه فرود « 3 » اوست ، و عقل مر ابداع ( را ) تصوّر نتواند كردن .
و محالى آن سؤال كه گفتند : چرا خداى چو خويشتن نيافريد ؟ بر درستى اين قول كه ما گفتيم كه صانعى همانند « 4 » خويش نتواند پديد آوردن مگر به يارى صانعى كه از هر دو برتر باشد ، گواست . و جواب اين سؤال آن است كه گوييم : چيزى مانندهء خويش جز به يارى چيزى كه پديدآرندهء او باشد ، نتواند پديد آوردن و برتر از مبدع حق نيز چيزى نيست ، پس ممكن نيست كه مبدّع مانندهء مبدع حق باشد .
آنگاه گوييم كه الهام - كه آن وحى است - آغاز تعليم است ، اعنى نخست معلّمى آن كس باشد كه وحى به دو آيد ، چنان كه ابداع « 5 » آغاز تصوير است . و چنان كه
هامش
( 1 ) .CA: افتد .
( 2 ) .C: + از .
( 3 ) .C: + از .
( 4 ) .B: بمانند .
( 5 ) .C: صورت .